تبلیغات
باز تابش امسال - فصل سرد - حدیث تلخ تنهایى
 
باز تابش امسال
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : mah sal
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خود را در مورد این وبلاگ بنویسید







با شهادت فاطمه(س)، بار دیگر خاطره تلخ رحلت رسول خدا(ص) زنده شد و غم و اندوه، مدینه را فرا گرفت. مردم در كوچه‏هاى مدینه، دسته دسته به‏سوى خانه على(ع) مى‏آمدند. در چشم‏ها، اشك حلقه زده بود و یاد مظلومیت‏هاى فاطمه(س) دل‏ها را آتش مى‏زد. مردم، تازه فهمیده بودند كه چه‏گوهرى را از دست داده‏اند. پیامبرشان از تمامى دنیا، دخترى از خود، برایشان به یادگار گذارده بود و نسبت به او سفارش‏هاى بسیارى كرده بود؛ امانه تنها به سفارش‏هاى او عمل نكرده بودند، بلكه در این ایام اندك، دردناك‏ترین مصیبت‏ها را نیز بر قلب مجروح او وارد كرده بودند.
دیرى نگذشت كه انبوه جمعیت در برابر خانه على(ع) موج زد. زنان با صداى بلند، ناله مى‏كردند. گویا پژواك آخرین سخنان فاطمه(س) در گوششان طنین افكنده بود. گروهى از زنان كه پیشاپیش سایرین ایستاده بودند، در میان اشك و آه فریاد مى‏زدند:
- یا سیدتاه! یا بنت رسول اللَّه!
على(ع) به همراه كودكان غمزده خود، گرداگرد پیكر پاك فاطمه(س) حلقه زده بودند و اشك مى‏ریختند. صداى شیون كودكان در هم آمیخته بود و فضاى خانه را دلگیرتر از همیشه كرده بود. خورشید نیز توان ماندن نداشت و رفته‏رفته در مغرب، در دریایى از خون فرو مى‏رفت.
عایشه، همسر پیامبر(ص) پیشاپیش زنان، خواست به خانه وارد شود؛ اما اسماء جلوِ او را گرفت. عایشه خشمگین شد و به ابوبكر گفت:
- اسماء به ما اجازه نمى‏دهد كه وارد خانه دختر رسول خدا شویم! نگاه كن! او براى فاطمه(س) هودج عروس ساخته است!
- ابوبكر به اسماء نزدیك شد و گفت:
- چرا نمى‏گذارى زنان پیامبر(ص) وارد خانه دختر پیامبر شوند؟ چرا براى فاطمه(س) هودج عروس ساخته‏اى؟
اسماء درحالى‏كه به شدت گریه مى‏كرد، بدون آن‏كه نگاهى به ابوبكر بیفكند گفت:
- خودِ فاطمه(س) به من دستور داده است كه پس از مرگش، هیچ‏كس وارد خانه‏اش نشود و آن‏چه را شما هودج عروس مى‏نامید، سفارش خود اوست.
(1)
ابوبكر نتوانست در برابر سخن اسماء مقاومت كند. ازاین‏رو گفت:
- آن‏چه فاطمه(س) به تو گفته است انجام ده!
امیرمؤمنان على(ع) درحالى‏كه غم سراسر وجودش را فرا گرفته بود، از كنار پیكر مطهر همسرش برخاست و بیرون آمد. امتداد جمعیت تا كوچه‏هاى اطراف كشیده شده بود. عمر و ابوبكر پیش آمدند و درحالى‏كه خود را غمگین نشان مى‏دادند گفتند:
- اى اباالحسن! ما را براى نماز خواندن بر جنازه فاطمه(س) آگاه ساز!
مردم نیز همگى چشمان گریان خود را، به در دوخته بودند تا پیكر فاطمه(س) از خانه خارج شود و تشییع گردد. شاید مى‏پنداشتند، پس از این همه آزار و بى‏مهرى، مى‏توانند با این امور ظاهرى، صفحه آن ستم‏ها را از كتاب تاریخ جدا كنند؛ اما غافل از آن بودند كه فاطمه(س) راه چنین اقدامى را بر آنان بسته است. على(ع) به سلمان دستور داد كه در میان مردم با صداى بلند اعلام كند:
- تشییع و تدفین پیكر دختر رسول‏خدا، امروز انجام نمى‏شود.
مردم پس از شنیدن این سخن دسته دسته پراكنده شدند و خورشید نیز آخرین تلألؤهاى خون‏فام خود را از روى بام‏هاى گِلى مدینه جمع كرد. ساعتى‏گذشت. دیگر، همه جا تاریك بود و چراغ‏هاى مدینه آرام آرام مى‏مردند. خواب در یك یك خانه‏ها وارد مى‏شد و اهل آن را با خود، براى ساعاتى به عالم مردگان مى‏برد. سكوت بر همه جا سایه افكنده بود؛ اما در خانه على(ع) جنب و جوش غریبى به چشم مى‏خورد. مدینه نیز در ذهن تكیده خود، تا به حال، چنین حالاتى را به یاد نداشت.
على(ع) آهسته به بالین فاطمه‏اش آمد. چهره فاطمه(س) چون ماه مى‏درخشید. در شب آمده بود تا آسایش را به ارمغان آورد؛ اما در سیماى خود، غصه‏هاى او را منعكس مى‏كرد. تمامى مصیبت‏هاى فاطمه(س) از برابر دیدگانش گذشت. بدن را در محل غسل قرار داد. اكنون فاطمه(س) بى‏حركت در برابرش قرار داشت و او مى‏خواست در آن دل شب، نقشى دیگر از مظلومیت خود و خاندانش را، بر صفحه تاریخ ترسیم كند.
اسماء آب را به دست على(ع) داد. على(ع) به خود آمد و بر پیكر فاطمه(س) آب ریخت. اشك با آب درآمیخته بود و صداى آب، آهنگ ناله‏هاى على(ع) شده بود. احساس مى‏كرد كه گل پژمرده‏اش هزاران زخم، از فصل سرد، بر تن دارد كه یكى از آنها را نیز به او نگفته است. مى‏خواست فریاد بزند؛ اما چه كند كه نمى‏تواند. على(ع) بنا به وصیت فاطمه(س) بدن او را از روى پیراهن غسل داد و بعدها علت آن را این‏گونه بیان كرد:
- من، فاطمه(س) را در لباسش غسل دادم ... زیرا به خدا سوگند! او مباركه، طاهره و مطهره بود.
على(ع) با سِدر و كافور بهشتى بدن فاطمه را غسل داد. حسین(ع) كه گویا خود شاهد این منظره جانگداز، در آن شب تاریك بوده است، چنین مى‏گوید:
- (پدرم) با هر یك از مواد مربوط به غسل، پنج بار (مادرم‏را) غسل داد و در آخرین بار مقدارى كافور در آن قرار داد و با پارچه‏اى سراسرى، پیكر را پوشاند، به گونه‏اى كه این پارچه زیر كفن قرار گرفت و سپس فرمود:
پروردگارا! این بنده توست و دختر برگزیده و بهترین آفریده توست. خدایا! پرسش‏هاى قبر را بر زبان او جارى كن و گفته‏هایش را محكم و استوار قرار ده و بر درجات او بیفزا و او را با پدرش همدم و همراز گردان!
مراسم غسل پایان یافت و گل نشكفته پیامبر(ص) در میان پارچه‏اى سفید پیچیده شد. این لباس، در چنین سنینى براى فاطمه(س) مناسب نبود. تنها بندهاى كفن مانده بود كه آخرین ارتباط فاطمه(س) را، با جهان تیره و تار قطع‏كند. دست‏هاى مقدس على(ع) مى‏رفت كه بندهاى كفن را نیز محكم كند كه ناگهان چشمش به نگاه‏هاى پرتمناى كودكان افتاد. تقاضایى در چشمانِ به گودى نشسته كودكان موج مى‏زد. نیاز به سخن گفتن نبود و تنها نگاه خسته كودكان، حكایت‏هاى بى‏شمارى را بر قلب على(ع) مى‏نشاند. مى‏دانست غم بى‏مادرى، چه به روز كودكان نونهالش آورده است؛ آن هم مادرى همچون فاطمه(س) و كودكانى همچون كودكان او؛ همه در اوج مظلومیت و معصومیت. على(ع) مى‏دانست كه در دل‏هاى كودكان، چه قیامتى برپاست. مى‏دانست كه تا كنون هر چه غم و غصه دیده‏اند، در خود ریخته‏اند و اكنون اگر لحظه‏اى دیگر صبركند، شاید دل‏هاى كوچكشان از فرط غصه بتركد. ازاین‏رو، پیش‏از آن‏كه بندهاى كفن را محكم كند، با صدایى كه از شدت گریه و ناله، گرفته و خراشیده شده بود فرمود:
- اى حسن! اى حسین! اى زینب! اى ام‏كلثوم! بیایید و براى آخرین بار، با مادرتان خداحافظى كنید كه هنگام جدایى فرا رسیده است، تا بار دیگر او را در بهشت ملاقات كنید!
لبان پدر كه از هم گشوده شد، كودكان تا پایان، آن را خوانده بودند. لحظه‏اى، صحنه جانگدازى در آن حجره كوچك و زیر نور كم‏رنگ چراغ پدید آمد كه آسمان و زمین را متغیر كرد. فرشتگان در آن سوى عرش به شدت مى‏گریستند و ملكوتیان در برابر این صحنه جان‏خراش، دامن چاك مى‏كردند. كودكان، بى‏پروا خود را روى پیكر مادر افكنده بودند و همراه یكدیگر فصلى از غمبارترین عاشقانه‏ها را مى‏سرودند. كودكى چشم‏هایش را بر پاهاى مادر مى‏مالید. دیگرى، سر خود را به سینه او نهاده بود و نونهالى دیگر، با اشك و آه با مادر خویش به دردِ دل پرداخته بود. على(ع) بى‏طاقت شده بود. گویى آخرین رمق‏هاى او، با شدت، از ذره ذره وجودش خارج مى‏شود. ناگهان در برابر دیدگان على(ع) زیباترین جلوه محبت و عشق پدیدار شد. خود او مى‏گوید:
در آن هنگام، خداى را شاهد مى‏گیرم كه فاطمه(س) نیز، ناله‏اى جان‏سوز سر داد و دست‏هاى خویش را از كفن بیرون آورده حسن و حسین(ع) را براى مدتى، به سینه چسبانید.
خدایى كه از درخت خشكیده براى مریم‏عذراء(س) خرماى تازه مهیا كرده بود، اینك چنین قدرتى را در اختیار فاطمه(س) نهاده بود؛ فاطمه‏اى كه مریم به كنیزى‏اش افتخار مى‏كند.
على(ع) اگر لحظه‏اى دیگر تعلل مى‏كرد، آسمان و زمین به هم مى‏ریخت. ناگهان ندایى میان آسمان و زمین شنید كه مى‏گفت:
- على! آنها را از روى بدن مادر بردار كه فرشتگان آسمان نیز در این مظلومیت گریانند!
گریه و زارى شخصیت‏هایى همچون حسن(ع) و حسین(ع) كه حجت خدا در زمین هستند، روى پیكر فاطمه‏اى كه به یمن وجودش آسمان‏ها و زمین آفریده شده است بى‏تردید، دل سنگ را نیز، آب مى‏كند.
على(ع) پیش آمد و با مهربانى كودكان را از بدن مادرشان جدا كرد، درحالى‏كه كفن فاطمه(س) در دریایى از اشك كودكان شناور بود. بندهاى كفن را محكم كرد و چهره او را از مقابل دیدگان خونبار كودكان پوشانید. اینك بدن فاطمه(س) آماده نماز بود. بر بدن او كسى جز على(ع) نمى‏توانست نماز بخواند؛ چرا كه معصوم باید بر معصومه، نماز بگذارد. گروهى از نزدیكان و دوستداران اهل‏بیت نیز، در پناه تاریكى شب، خود را به خانه على(ع) رسانده بودند. آن‏شب، خانه على بهترین بندگان خدا را در درون خود جاى داده بود.
در گوشه‏اى، سلمان، عمار یاسر، ابوذر غفارى، مقداد و حذیفه ایستاده بودند كه در زمره والاترین صحابى پیامبر(ص) شمرده مى‏شدند و در سویى دیگر، عبداللَّه بن مسعود، عباس بن عبدالمطلب، فضل بن عباس، عقیل، زبیر و بُریده بودند كه قلبشان به عشق و محبت خاندان پیامبر(ص) مى‏تپید.
على(ع) پیشاپیش دیگران ایستاد و سایرین در پشت‏سرش صف كشیدند. نماز آغاز شد، گویى خیل جن و ملك نیز به امامت على(ع) به نماز ایستاده‏اند. همه در ملكوت بودند. دل به آسمان‏ها سپرده بودند و تلألؤ نیاز آنها، عرش را روشن كرده بود. پس از چند لحظه على(ع) در میانه نماز فرمود:
خدایا! من از دختر پیامبر(ص) تو خشنودم ... تو انیس او باش! پروردگارا! مردمان از او بریدند، پس تو با وى بپیوند! خدایا! به او ستم شده است، پس تو قضاوت كن كه تو بهترین حكم كنندگانى!
چشمى نبود كه نگرید و سینه‏اى نبود كه از این غسل و نماز مظلومانه، چون فلزى گداخته، نجوشد؛ اما ناله در سینه‏ها حبس شده بود. كسى نمى‏توانست فریاد بزند؛ چرا كه نباید دیگران پى ببرند.
پیكر مقدس فاطمه(س) بر دوش یاران نزدیك پیامبر(ص) تشییع شد؛ اما تاریخ به یاد ندارد كه جنازه به كدام سوى مدینه، در حركت بود. آیا در آن‏شب تاریخى، به سوى قبرستان بقیع مى‏رفت، یا جوار پیامبر(ص) مدفن او بود و یا در همان حجره دفن شد. تنها همین اندازه مى‏داند كه چه رویدادهایى در آن‏شب به یاد ماندنى به وقوع پیوست. جنازه فاطمه(س) در كنار قبر قرار گرفت، على(ع) داخل قبر رفت و پیكر مقدس فاطمه(س) را با دست‏هاى خود در دل‏قبر نهاد. ازاین‏كه مى‏دید باید دنیاى احساس را زیر خاك‏هاى سرد و بى‏احساس، پنهان كند دلش كنده شد. صورت نیلى فاطمه‏اش را بر خاك نهاد. لحظه‏هاى آخرى بود كه مى‏توانست همسر خود را ببیند. مى‏دانست تا دقایقى دیگر، فاطمه(س) را تنها در بهشت مى‏بیند. درحالى‏كه اشك پهناى صورتش را پوشانده بود، با صدایى كه گویى از قعر چاه خارج مى‏شد، زمزمه كرد:
- اى زمین! امانت خود را به تو سپردم. این دختر رسول خداست.
- بِسْم اللَّه وَ بِاللَّهِ وَ عَلى‏ مِلَّةِ رَسُول اللَّه، مُحَمَّد بن عبداللَّه.
- اى صدیقه! تو را به كسى تسلیم كردم كه از من به تو سزاوارتر و شایسته‏تر است و راضى شدم به رضاى خدا.
سپس آیه‏اى تلاوت فرمود:
شما را از خاك آفریدیم و به آن برگردانده خواهید شد و دگر بار از آن خارج مى‏شوید.
(2)
آن‏گاه با سینه‏اى مالامال از غم و اندوه، خشت‏هاى لحد را یك به یك چید. هر خشتى كه مى‏چید، تیرى بر قلبش مى‏نشست. هر قسمت از سفیدى كفن فاطمه(س) كه از برابر دیدگانش ناپدید مى‏شد، درى از درهاى مهر و محبت به رویش بسته مى‏شد. سپس خاك‏ها را بر پیكر آن ریحانه پیامبر(ص) ریختند. هر ذره خاك برابر بود با كوهى از غربت كه بر دل على(ع) مى‏ریخت.
على(ع) قبر را صاف كرد، ناگهان حالتى ناشناخته، سراسر وجودش را فراگرفت. این حالت را نمى‏شناخت و یا حداقل كمتر تجربه كرده بود. گویى در رگ‏هاى بدنش آتش مى‏دوید. تا كنون دردِ فقدان فاطمه(س) را این گونه احساس نكرده بود. هیچ كس را چون فاطمه(س) نداشت كه او را بفهمد و عمق دردهایش را درك كند. بى‏تاب شد. ناگهان عكس مرقد پیامبر(ص) در قاب چشمانش درخشید. رو به سوى مرقد پیامبر(ص) كرد و با اندوه عرض كرد:
- سلام بر تو اى رسول خدا! و سلام بر دخترت و دیدار كننده‏ات! آن كسى‏كه در جوار شما آرمیده است و خداوند براى او سرعت وصال تو را برگزیده است!
- اى رسول خدا! شكیبایى‏ام در فراق محبوبه‏ات، كاهش یافته است و خویشتندارى‏ام در فراق سرور زنان جهان، از میان رفته است.
- امانت تو برگردانده شد و رهینه‏ات باز فرستاده شد و زهرا، از ستم آزادگردید.
- اى رسول خدا! چقدر آسمان نیلگون و زمین تیره، در نظرم زشت جلوه‏مى‏كند!
- اى رسول خدا! اندوهم بى‏پایان است و خواب در شب‏هایم، نایافتنى است و غم، پیوسته در دلم خانه كرده است تا آن هنگام كه خدا، خانه‏اى كه تو در آن اقامت دارى، برایم برگزیند.
- غصه‏اى دارم كه دل را خون مى‏كند و اندوهى دارم كه مى‏جوشد. چه زود! خدا میان ما جدایى انداخت!
- به زودى دخترت خواهد گفت كه چگونه امت تو بر دشمنى و غصب حق او، با یكدیگر متحد شدند.
- از او كاملاً بپرس و احوالش را جویا شو! زیرا چه بسا دردهایى كه چون آتش در سینه‏اش مى‏جوشید؛ اما در دنیا راهى براى گفتن آنها نمى‏یافت.
- اگر بیم چیرگى دشمنان نبود، در كنار قبر تو، اى فاطمه! براى همیشه ماندگار مى‏شدم ...
- (اى پیامبر!) در محضر خدا، دختر تو مخفیانه به خاك سپرده شد.
- با ستم و ظلم حقش را گرفتند و آشكارا او را از میراثش بازداشتند، با آن‏كه از رحلت تو چیزى نگذشته بود و یاد شما در ذهن‏ها زنده بود...
- پس درودها و رحمت‏ها و بركات خدا بر فاطمه(س) و بر تو باد اى رسول خدا!
عقده دل على تازه باز شده بود و در زلال اشك، با پیامبر(ص) گفتگومى‏كرد، شاید قدرى از بار غم را بكاهد؛ اما دیگر شب از نیمه گذشته‏بود و باید به‏خانه برمى‏گشت. نباید دشمنان به قبر مخفى زهرا پى‏ببرند...
(3)

 

1. آن گونه كه در تاریخ آمده است فاطمه(س) از این‏كه طبق عادت آن روز، بدن میّت را هنگام تشییع جنازه بر تخته‏اى مى‏گذاشتند و برجستگى‏هاى بدن پیدا بود، ناراحت بودند. اسماء كه از زنان مهاجر به حبشه بود شكل مرسوم در آن دیار را به محضر حضرت(س) عرض كرد و چیزى را شبیه تابوت‏هاى كنونى با پوشش ساخت و حتى پس از ساختن، آن را به حضرت(س) نیز نشان داد و حضرت(س) نیز بادیدن آن تبسّمى نمود. جریان «هودج عروس» در اشاره به همین تابوت پوشیده‏اى است كه اسماء به سفارش خود فاطمه(س) ساخته بود.
2. طه (20) آیه 55.
3. تمامى جریانات وفات و دفن فاطمه زهرا(س) در بحارالانوار، ج‏43، ص‏191 - 193 آمده‏است.



صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :