تبلیغات
باز تابش امسال - افول خورشید (داستان)
 
باز تابش امسال
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : mah sal
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خود را در مورد این وبلاگ بنویسید







 

فهرست مطالب‏

مقدمه‏
افول خورشید
سایه سقیفه‏
فَدَك‏
اى مردم! من فاطمه‏ام...
حكایت گل و سنگ‏
كوچه‏هاى غربت‏
فصل سرد
خداحافظ! مدینه‏
حدیث تلخ تنهایى‏

****************************************************

تاریخ در دل خود، حكایت‏هاى بسیار دارد؛ برخى را وقتى مى‏شنوى، ساده و آرام، از كنارشان مى‏گذرى و با خود مى‏گویى: «بالأخره، تاریخ است...». بعضى حكایت‏هاشگفت‏زده‏ات مى‏كند و با خود مى‏گویى: «این چرخ عجیب بازى‏هایى دارد...». اما، بعضى از ماجراها را هرگز نمى‏فهمى. هر وقت مى‏شنوى همان احساس باراول، به تو دست مى‏دهد. هر بار كه مى‏شنوى و یا به یاد مى‏آورى، مو بر تنت راست‏مى‏شود و مردمك چشمانت بى اختیار، به یاد مردمان واقعى آن حكایت، بى‏تاب‏مى‏شود.
دهانت خشك مى‏شود. مى‏خواهى باور نكنى؛ اما نمى‏توانى. از روز برایت روشن‏تر است. مى‏خواهى بر زبان نیاورى؛ اما از درون مى‏سوزاندت.
مگر امكان دارد؟! آنانى كه خود را صاحب‏خانه مى‏دانند، آن را آتش بزنند و یا گلى را كه باغبانى آسمانى، آن را پرورده و با آب كوثر آن را سیراب كرده است، به دست كسانى كه خود را دوست باغبان معرفى مى‏كنند پرپر شود؟!
... و داستان ما نیز در این صفحات، یكى از این حكایت‏هاست؛ حكایتى كه پژواك آن هنوز در گوش تاریخ، طنین‏انداز است.
در این حكایت، سخن از سنگ و شیشه است؛ نور و سیاهى؛ آتش و آب؛ گل و پاییز و سرانجام، میخ و سینه.
حكایتى است غریب؛ پر از درد؛ پر از دود و پر از نواى محزون فاطمه(س).
پر است از زلال اشك؛ خونابه دل؛ غم فراق و چكامه هجران.
... حكایتى است غریب.

م . ع
قم - 25 شوال 1419
**************
مدینه حال و هواى غریبى دارد. چندى است كه شهر پیامبر(ص) مونس اشك و آه شده و خاطره خنده و تبسم را از یاد برده است. از آن هنگام كه كاروان بزرگ حج، از زیارت خانه خدا بازگشته است، هر لحظه سیماى ملكوتى پیامبر(ص) افروخته‏تر مى‏شود و سرو بلندش، پس از یك عمر تلاش و پیكار، خمیده‏تر مى‏گردد. گویا در همین روزها، پیك الهى براى او پیام آورده است كه اى محمد:
«تو مى‏میرى، دیگر مردمان نیز مى‏میرند».
(1)
درحالى‏كه دست بر شانه على(ع) دارد، راهى «قبرستان بقیع» مى‏شود تا در واپسین لحظه‏ها، براى اسیران خاك، طلبِ آمرزش كند. با قدم‏هایى شمرده، وارد «بقیع» مى‏شود و با نگاهى مهربان یك یك قبرها را از نظر گذرانده برایشان «فاتحه» مى‏خواند. سپس غرق در افكارى آشفته، ابروانش درهم گره مى‏خورد و با نگرانى مى‏گوید:
- فتنه‏ها، همچون پاره‏هاى شب تیره، پیش مى‏آیند، درحالى‏كه پیوسته و متراكمند.
نگاهى به على(ع) مى‏افكند و مى‏فرماید:
- كلید گنج‏هاى دنیا و آخرت را به من پیشنهاد كرده‏اند و مرا میان آن و ملاقات پروردگار مخیر ساخته‏اند؛ اما من دیدارِ خدا را برگزیدم.
(2)
على(ع) پریشان مى‏شود؛ چرا كه دریافته است كه پیامبر(ص) آخرین روزهاى حیات را تجربه مى‏كند؛ اما این پیام‏هاى آسمانى براى پیامبر(ص) نوید پایان رنج‏هاست. بیست و اندى سال، تلاش و پیكار و وقایع تلخ و شیرین آن، از برابر دیدگانش رژه مى‏روند. به یاد مى‏آورد كه چگونه بر سرش خاروخاشاك مى‏ریختند و پاى نبوتش را با كینه‏هاى دیرینه مى‏خلیدند. دوران تلخ شِعب ابى‏طالب و ناله‏هاى جانگداز «سمیه» و «بلال»، در زیر خروارها عداوت و دشمنى، از خاطرش محو نمى‏شود؛ اما اینك، در آن سوى آسمان‏ها، پیامبران و اولیا، صف در صف، انتظار مقدمش را مى‏كشند و ملایك به یُمن ورودش بهشت را آذین بسته‏اند. فرشتگان دیدگان ملتمس خود را فرش راه او كرده‏اند و جبرئیل و میكائیل و اسرافیل، چشم از زمین بر نمى‏دارند.
اما در پس تمامى شادى‏ها، غمى جانكاه در وجود پیامبر(ص) شعله مى‏كشد و بر چهره‏اش هاله‏اى از اندوه مى‏نشاند. گویا در این دنیا، دل در گرو دلبندى دارد كه نمى‏تواند بدون او از این كره خاكى دل بر كند؛ دلبندى كه حاصل عمر اوست و تمامى رنج‏هاى نبوت را، در دامان پر مهر و عطوفت او تحمل كرده است. گاه كه سرماى تلخ و گزنده گفتار كفار، قلبش را مى‏آزارد، تنها، حرارت دلرباى این شاهكار عالم هستى، شكوفه‏هاى امید را در قلبش مى‏پروراند و در جهان پر از تعفن و لجنزار كفر و شرك، تنها، بوى بهشت را از او استشمام كرده است و در میان تمامى خاكیان، تنها او و چند تن دیگر از افلاكیان را مشاهده كرده است. چگونه مى‏تواند به عرش پرواز كند، درحالى‏كه پاره تن خود را در فرش، بى‏هیچ تكیه‏گاهى، یكه و تنها رها مى‏كند؟ گردباد حوادث را مى‏بیند كه پس از او فاطمه‏اش(س) را دربرمى‏گیرند و گُل وجودش را در تندباد ظلم و تعدّى پرپر مى‏كنند.
از سوى دیگر، فاطمه(س) چگونه بى‏پدر، در این ظلمتكده خواهد ماند؟ اوكه چشمان مهربانش با وجود پیامبر(ص)، پیوندى ناگسستنى یافته است، چگونه مى‏تواند پس از این، بر خاك سرد و تیره مرقد پدر بنگرد؟ دل‏زهرا(س) بإ؛ ّّ قلب پیامبر(ص) مى‏تپد و روح و روان فاطمه(س) آمیخته‏اى از روح مقدس پیامبر(ص) است. اگر پیامبر(ص) بمیرد، فاطمه(س) هم مى‏میرد.
چندى پیش پیامبر(ص) به فاطمه(س) فرمود:
- دخترم! هر سال جبرئیل تمامى قرآن را، یك‏بار براى من مى‏خواند؛ اما امسال دو مرتبه آن را خواند.
فاطمه(س) نگران و مضطرب پرسید:
- پدر، معنى این كار چیست؟!
- دختر عزیزم، گویا امسال، آخرین سال زندگى من است!
(3)
از آن هنگام، دیگر گل لبخند بر گلزار چهره فاطمه(س) نشكفت و آن چهره بشاش و زیبا به چهره‏اى افسرده و غمگین بدل شد.
رفته رفته نشانه‏هاى مرگ، یك یك، بر چهره پیامبر خدا(ص) نقش مى‏بندد و تب بر سراسر وجودش خیمه مى‏زند؛ تا آن جا كه دیگر توان راه‏رفتن ندارد. روزها خیل مهاجر و انصار مى‏آیند و خاموش شدن آخرین شعله‏هاى حیات پیامبر(ص) را - كه در بستر آرمیده است - ناباورانه نظاره مى‏كنند. دیده‏هاى نگران مهاجر و انصار با در خانه پیامبر(ص) گره خورده است و هر لحظه كه در روى پاشنه مى‏چرخد، نَفَس در سینه‏ها حبس مى‏شود كه شاید، نَفَس پیامبر(ص) نیز، در سینه حبس شده باشد.
در یكى از روزها كه بسیارى از بزرگان مهاجر و انصار گرد رسول‏خدا(ص) حلقه زده‏اند و بر چهره آرام و بى‏حركت او مى‏نگرند، ناگهان چین‏هایى بر سیماى حضرت(ص) نقش مى‏بندد. گویا در اعماق ذهنش، فكرى همچون آهن مذاب، در حال جوشش است، به‏گونه‏اى كه در این لحظه‏ها نیز، پیامبر(ص) را رها نمى‏كند. پیامبر(ص) به زحمت، چشمان تب‏دارش را مى‏گشاید. فكر آینده امتش كه سال‏ها براى هدایتشان خونِ دل خورده، سَكَرات مرگ را از یادش برده است. دانه‏هاى شفاف اشك بر گونه‏هایش مى‏غلتد. دل مهاجر و انصار، همچون دریایى طوفان‏زده، متلاطم است. به راستى چه چیزى موجب شده است كه پیامبر(ص) در آخرین لحظه‏هاى عمرش، این‏گونه خویش را به تعب وادارد؟
پیامبر(ص) تمام نیروى خود را در زبانش جمع كرده مى‏گوید:
- براى من كاغذ و قلمى بیاورید تا برایتان چیزى بنویسم كه پس از من هرگز گمراه نشوید!
نگاه‏ها در هم گره مى‏خورد و هر كس مى‏كوشد تفكرات دیگران را بخواند. بعضى‏ها كه هنوز شعله‏هاى عشق به پیامبر(ص) در وجودشان شعله مى‏كشد فریاد مى‏زنند:
- چرا درنگ مى‏كنید؟! پیامبر خدا در پى هدایت ماست؛ قلم و كاغذى بیاورید تا بنویسد!
اما برخى دیگر كه از دیرباز، مرگ پیامبر(ص) را انتظار مى‏كشیدند و كینه‏هایى كهنه از دوران جاهلیت، قلب‏هایشان را فرا گرفته بود فریاد زدند:
- پیامبر بیمار است، این سخن او نیز از بیمارى‏اش مى‏باشد.
(4)
آنان به خوبى مى‏دانستند كه پیامبر(ص) با نوشتن چیزى، تمامى آرزوهاى شُوم آنان را نقش بر آب خواهد كرد؛ اما چگونه ممكن بود پیامبرى‏كه‏در طول عمرش كلمه‏اى نابه‏جا بر زبان نرانده است، پیرامون چنین مسأله مهمى، نابه‏جا سخن بگوید، كه خداوند نیز در مورد او مى‏فرماید:
«وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْیٌ یُوحى‏ ».
(5)
پیامبر(ص) دریافت كه نطفه ابرهاى تیره و تار، بسته شده است و این گذر زمان است كه در تنور حوادث مى‏دمد. رنگ پیامبر(ص) دگرگون شد و موجى از غم، سراسر وجودش را فرا گرفت. پس از آن همه تلاش و جانفشانى‏هاى بى‏شمار، براى پیامبر(ص) بسیار دشوار بود كه ببینند دنیا آن چنان، قلب برخى از یاران را سیاه كرده است كه حتى در كنار بستر تب‏آلودش نیز دست از نزاع برنمى‏دارند.
پیامبر(ص) سخت رنجیده شد و درحالى‏كه سردرد امانش را بریده بود فرمود:
- بروید! سزاوار نیست كه در حضور پیامبر، بى‏شرمانه به نزاع بپردازید.
و سپس خاموش شد. اطرافیان پیامبر(ص)، درحالى‏كه سرها را پایین انداخته بودند، حجره پیامبر(ص) را ترك كردند و اینك، پیامبر بود و فاطمه و یار همدم و مهربانش على(ع) و فرزندانش. اندوه بر تمامى چهره‏ها نشسته و فضایى رنج‏آور را آفریده بود. حسن(ع) و حسین(ع) درحالى‏كه قدم‏هاى پیامبر را مى‏بوسیدند، اشك مى‏ریختند. فاطمه(س) نیز در كنار بالین پدر اشك مى‏ریخت. پرده‏هایى از اشك، دنیاى اطراف پیامبر(ص) را نیز، لرزان مى‏كرد. به پیامبر(ص) گفتند: «چرا گریه مى‏كنید؟» فرمود:
- براى خاندان و فرزندانم مى‏گریم و بر آن‏چه از بدكاران امتم به آنها مى‏رسد. گویى دخترم فاطمه را مى‏بینم كه بعد از من به وى ظلم مى‏شود و هرچه فریاد مى‏كند: «پدر!» هیچ كس به فریاد او نمى‏رسد.
فاطمه(س) همچون ابر بهار مى‏گرید. دست‏هاى لرزان پیامبر(ص) آهسته بالا آمده اشك از دیدگان فاطمه(س) مى‏زداید و مى‏گوید:
- فاطمه‏جان! گریه مكن!
فاطمه(س) غرق در ماتم و اندوه پاسخ مى‏دهد:
- من از محنت‏هایى كه پس از تو بر من مى‏رسد نمى‏گریم؛ بلكه دورى تو برایم طاقت‏فرساست.
پیامبر(ص) نگاهى به چهره دخترش مى‏افكند و به او اشاره‏اى مى‏كند. فاطمه(س) روى چهره پدر خم مى‏شود و پس از چند لحظه لبخندى شیرین بر لبانش مى‏نشیند. بعدها كه از فاطمه(س) علت لبخندش را پرسیدند گفت: پیامبر(ص) آهسته به من فرمود:
- فاطمه‏جان! تو اولین كسى هستى كه به من ملحق مى‏شوى!
(6)
على(ع) سر پیامبر(ص) را به دامن مى‏گیرد و فاطمه(س) مات و مبهوت، عروج غمبار پیامبر(ص) را نظاره مى‏كند. بار دیگر، پیامبر(ص) چشم‏هایش را مى‏گشاید و دست لرزانش را به سوى فاطمه(س) دراز كرده دست دخترش را به سینه مى‏چسباند. دست على(ع) نیز در دست دیگر پیامبر(ص) است. مى‏خواهد سخن بگوید؛ اما اشك امانش نمى‏دهد. گریه آن چنان شدید است كه بدن پیامبر(ص) مى‏لرزد و عقده‏هایى كه در گلوها مانده است به یك‏باره مى‏تركد.
فاطمه(س) كه عنان از دست داده است، با صدایى لرزان مى‏گوید:
- اى پدر! گریه‏ات قلبم را پاره‏پاره كرد و جگرم را سوزاند. اى امین پروردگار و اى فرستاده خدا! پس از تو، چه بر سر فرزندانت خواهد آمد و چه كسى على(ع) را در راه دین، یارى خواهد كرد؟!
پیامبر(ص) دست فاطمه(س) را آرام در دست على(ع) مى‏نهد و مى‏فرماید:
- اى ابالحسن! زهرا امانت خدا و پیامبر است؛ امانت خدا و پیامبر را خوب نگهدارى كن!
- اى على! به خدا قسم! زهرا سرور زنان بهشت است.
- اى على! سوگند به خدا! من هنگامى به این مقام رسیدم كه آن‏چه براى خود خواسته بودم، براى او نیز درخواست كردم.
- على! به جان فاطمه! خواسته‏هایش را برآور؛ چرا كه گفته او، گفته جبرئیل است.
- على‏جان! من از كسى خشنودم كه فاطمه از او خشنود باشد؛ كه خشنودى او، خشنودى خدا و ملائكه است.
- برادرم على! واى بر كسى كه دخترم را بیازارد! واى بر آن كس كه حق او را به ناحق از او بگیرد و واى بر آن كس كه حرمت او را پاس ندارد!
فاطمه(س) در آغوش پیامبر(ص) بود و على(ع) سر پیامبر(ص) را، بر دامان نهاده بود. فضاى حجره دگرگون بود و بوى بال ملائك همه جا را پر كرده بود. گویى قدسیان هم‏آوا و یك نفس پیامبر(ص) را مى‏خواندند. بار دیگر پیامبر(ص) لب گشود و با صدایى كه از عمق جانش بر مى‏خاست فرمود:
- نفرین خدا بر كسى كه بر آنان ستم كند!
نفس‏هاى پیامبر(ص) به شماره افتادند. سكوتى تلخ حجره را فرا گرفت و تاریخ مى‏رفت تا تلخ‏ترین لحظه‏هاى خود را تجربه كند. چشمان پیامبر(ص) ازحركت ایستاده به گوشه‏اى خیره شدند. ناگهان لب‏هاى مبارك پیامبر(ص) تكانى خورد كه،
«لا،بل الرفیق الاعلى ».
پیامبر درگذشت.


1. زمر (39) آیه 30.
2. برخى سیره‏نویسان اهل سنت، مثل ابن اثیر مى‏گویند: پیامبر9 به همراه غلام خود، ابومویهبه، به بقیع رفت. ر.ك: الكامل فى التاریخ، ج‏2، ص‏318.
3. ابى‏الحسن اربلى، كشف‏الغمه، انتشارات كتابفروشى اسلامیه، ج‏2، ص‏8.
4. صحیح بخارى، كتاب علم، ج‏1، ص‏22 و ج‏2، ص‏14؛ صحیح مسلم، ج‏2، ص‏14؛ مسند احمد، ج‏1، ص‏325؛ ابن‏سعد، طبقات كبرى، ج‏2، ص‏244.
5. نجم (53) آیه 3 و 4.
6. ابى‏الحسن اربلى، كشف‏الغمه، انتشارات كتابفروشى اسلامیه، ج‏2، ص‏8.
ادامه دارد......


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :