تبلیغات
باز تابش امسال - شازده کوچولو (فصل بیس و یک تا بیست و هفت)
 
باز تابش امسال
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : mah sal
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خود را در مورد این وبلاگ بنویسید







فصل بیست و یک
در این هنگام بود که روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید،‌ ولی مودبانه جواب سلام داد.
صدا گفت: من اینجا هستم،‌ زیر درخت سیب...
شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی!...
روباه گفت: من روباه هستم.
شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...
روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند.
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش!
اما پس از کمی تامل باز گفت:
- "اهلی کردن" یعنی چه؟
روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چه می‌گردی؟
شازده کوچولو گفت: من پی آدمها می‌گردم. "اهلی کردن" یعنی چه؟
روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. این کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فایده‌شان همین است. تو پی مرغ می‌گردی؟



شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی "اهلی کردن" یعنی چه؟
روباه گفت: "اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده‌ای است، یعنی "علاقه ایجاد کردن..."
- علاقه ایجاد کردن؟
روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه‌ای بیش نیستی. مثل صدها هزار پسربچه دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...
شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم می‌فهمم... گلی هست... و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است...
روباه گفت: ممکن است. در کره زمین همه جور چیز می‌شود دید...
شازده کوچولو آهی کشید و گفت: آنکه من می‌گویم در زمین نیست.
روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت:
- در سیاره دیگری است؟
- بله.
- در آن سیاره شکارچی هم هست؟
- نه.
- چه خوب!... مرغ چطور؟
- نه!
روباه آهی کشید و گفت: حیف که هیچ چیز بی‌عیب نیست.
لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:
- زندگی من یکنواخت است. من مرغها را شکار می‌کنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبیهند و تمام آدمها با هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پایین می‌بینی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده‌ای است. گندم‌زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی‌اندازند و این جای تاسف است! اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم‌زار دوست خواهم داشت...
روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:
- بیزحمت... مرا اهلی کن!
شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می‌خواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.
روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند، نمی‌توان شناخت. آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند. اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدمها بی‌دوست و آشنا مانده‌اند. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟
روباه در جواب گفت: باید صبور بود. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می‌نشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوءتفاهم است. ولی تو هر روز می‌توانی قدری جلوتر بنشینی.
فردا شازده کوچولو باز آمد.
روباه گفت:
- بهتر بود به وقت دیروز می‌آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی، من از ساعت سه ببعد کم‌کم خوشحال خواهم شد، و هر چه بیشتر وقت بگذرد،‌ احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هیجان‌زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی‌خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی، دل مشتاق من نمی‌داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید... آخر در هر چیز باید آیینی باشد.
شازده کوچولو پرسید: "آیین" چیست؟
روباه گفت: این هم چیزی است بسیار فراموش شده، چیزی است که باعث می‌شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعتهای دیگر فرق پیدا کند. مثلا شکارچیان من برای خود آیینی دارند: روزهای پنجشنبه با دختران ده می‌رقصند. پس پنجشنبه روز نازنینی است. من در آن روز تا پای تاکستانها به گردش می‌روم. اگر شکارچیها هروقت دلشان می‌خواست می‌رقصیدند، روزها همه به هم شبیه می‌شدند و من دیگر تعطیل نمی‌داشتم.



بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همینکه ساعت وداع نزدیک شد، روباه گفت:
- آه!... من خواهم گریست.
شازده کوچولو گفت: گناه از خود تو است. من که بدی به جان تو نمی‌خواستم. تو خودت می‌خواستی که من تو را اهلی کنم...
روباه گفت: درست است.
شازده کوچولو گفت: در این صورت باز گریه خواهی کرد؟
روباه گفت: البته.
شازده کوچولو گقت: ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.
روباه گفت: به سبب رنگ گندمزار گریه به حال من سودمند خواهد بود.
و کمی بعد به گفته افزود: یک‌بار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن. آن وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است. بعد، برگرد و با من وداع کن، و من به رسم هدیه رازی برای تو فاش خواهم کرد.
شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت:
- شما هیچ به گل من نمی‌مانید. شما هنوز چیزی نشده‌اید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده‌اید. شما مثل روزهای اول روباه من هستید. او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی‌همتا است.
و گلهای سرخ سخت رنجیدند.
شازده کوچولو باز گفت:
- شما زیبایید ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی‌توان مرد. البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می‌ماند، ولی او به تنهایی از همه شما سر است. چون من فقط به او آب داده‌ام، فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته‌ام، فقط او را پشت تجیر پناه داده‌ام، فقط کرمهای او را کشته‌ام (بجز دو یا سه کرم که برای او پروانه شوند)، چون فقط به شکوه و شکایت او، به خودستایی او، و گاه نیز به سکوت او گوش داده‌ام. زیرا او گل سرخ من است.



و تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعدازظهر بیایی، من از ساعت سه ببعد خوشحال خواهم شد...


آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت:
- خداحافظ!...
روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب دید. آنچه اصل است، از دیده پنهان است.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
- آنچه اصل است،‌ از دیده پنهان است.
- آنچه به گل تو چندان ارزشی داده، عمری است که تو به پای او صرف کرده‌ای.
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد.
- عمری است که من به پای گل خود صرف کرده‌ام.
روباه گفت: آدمها این حقیقت را فراموش کرده‌اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هر چه را اهلی کنی، همیشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی...
شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:
- من مسئول گل خود هستم...
فصل بیست و دو
شازده کوچولو گفت: سلام!
سوزنبان راه‌آهن گفت: سلام!
شازده کوچولو پرسید: تو اینجا چه می‌کنی؟
سوزنبان گفت: من مسافران را دسته‌دسته تقسیم می‌کنم و قطارهای حامل هر دسته را گاهی به راست می‌فرستم و گاهی به چپ.
در همین دم یک قطار تندرو با چراغهای روشن که همچون رعد می‌غرید، اتاقک سوزنبان را به لرزه درآورد.
شازده کوچولو گفت: اینها خیلی عجله دارند. پی چه می‌گردند؟
سوزنبان گفت: راننده قطار هم نمی‌داند.
و باز قطار تندرو دیگری در جهت مخالف غرید.
شازده کوچولو پرسید: مگر آنها به این زودی برگشتند؟...
سوزنبان گفت: همانها نیستند. این یک قطار تعویضی است.
- مگر از جایی که بودند راضی نبودند؟
سوزنبان گفت: آدم هیچوقت از جایی که هست، راضی نیست.
قطار تندرو و روشن دیگری غرش‌کنان آمد.
شازده کوچولو پرسید: اینها مسافران اول را تعقیب می‌کنند؟
سوزنبان گفت: اینها هیچ چیز را تعقیب نمی‌کنند. اینها در قطار یا می‌خوابند یا خمیازه می‌کشند. فقط بچه‌ها هستند که بینی خود را به شیشه‌ها می‌فشارند.
شازده کوچولو گفت: فقط بچه‌ها می‌دانند که به دنبال چه می‌گردند. آنها وقت خود را صرف یک عروسک پارچه‌ای می‌کنند و همان برای ایشان عزیز خواهد شد، و اگر آن را از ایشان بگیرند،‌ گریه خواهند کرد...
فصل بیست و سه
شازده کوچولو گفت: سلام!
دکاندار گفت: سلام!
این کاسب قرصی می‌فروخت برای رفع تشنگی. هفته‌ای یک بار یکی از آن قرصها را می‌خورند و دیگر تشنه نمی‌شوند.
شازده کوچولو پرسید: تو چرا از این قرصها می‌فروشی؟
دکاندار گفت: برای صرفه‌جویی زیاد در وقت. کارشناسان حساب کرده‌اند که با خوردن یکی از این قرصها پنجاه‌وسه دقیقه وقت در هفته صرفه‌جویی می‌شود.
- خوب، آن پنجاه‌وسه دقیقه را صرف چه می‌کنند؟
- صرف هر کاری که بخواهند...
شازده کوچولو با خود گفت: "من اگر پنجاه‌وسه دقیقه وقت زیادی داشتم، خرامان خرامان به چشمه می‌رفتم..."



فصل بیست و چهار
از خرابی هواپیمای من در صحرا هشت‌ روز می‌گذشت و من به قصه قرص‌فروش با نوشیدن آخرین قطره آب ذخیره خود گوش داده بودم. آهی کشیدم و به شازده کوچولو گفتم:
- خاطرات تو چه زیبا است، ولی افسوس که من هنوز هواپیمای خود را تعمیر نکرده‌ام و آب آشامیدنی هم ندارم، و چه سعادتی بود اگر من هم می‌توانستم خرامان خرامان به سوی چشمه‌ای بروم.
او به من گفت: دوستم روباه...
گفتم: ول کن، طفلک ساده‌دل من! صحبت بر سر روباه نیست!
- چرا؟
- برای اینکه داریم از تشنگی می‌میریم...
او استدلال مرا نفهمید و در جواب گفت:
- چه خوب است که آدم حتی در دم مرگ فراموش نکند که دوستی داشته است. من بسیار خوشحالم از اینکه دوستی چون روباه داشته‌ام...
در دل گفتم: این آدمک متوجه خطر نیست. هرگز نه گرسنگی می‌کشد و نه تشنگی، و با کمی نور آفتاب می‌سازد...
ولی او نگاهی خیره به من کرد و جواب فکر مرا داد:
- من هم تشنه‌ام... بیا تا چاهی پیدا کنیم...
من حرکتی کردم به نشانه خستگی، یعنی چه رنج باطلی است در پهنه بیابان به دنبال چاه نامعلوم گشتن! با این حال براه افتادیم.
وقتی ساعتها ساکت و خاموش راه رفتیم، شب فرا رسید و ستارگان درخشیدن گرفتند. من چون از فرط تشنگی کمی تب داشتم، ستاره‌ها را مثل اینکه در خواب و رویا باشم، می‌دیدم. گفته‌های شازده کوچولو در خاطرم می‌رقصیدند.
از او پرسیدم: پس تو هم تشنه‌ای؟
ولی او به سوال من جواب نداد، فقط گفت:
- آب ممکن است برای قلب هم خوب باشد...
من از جواب او چیزی نفهمیدم و خاموش ماندم... خوب می‌دانستم که نباید چیزی از او بپرسم.
او خسته بود و نشست. من نیز پهلوی او نشستم. پس از مدتی سکوت باز گفت:
- زیبایی ستارگان به خاطر گلی است که دیده نمی‌شود...
من در جواب گفتم:‌ "البته!" و بی آنکه حرف دیگری بزنم به چین و شکن شنهای بیابان در پرتو مهتاب نگاه کردم.
او باز گفت: بیابان زیباست.
و راست می‌گفت. من همیشه بیابان را دوست داشته‌ام. آدم روی یک تپه شنی می‌نشیند، چیزی نمی‌بیند و چیزی نمی‌شنود، و با این وصف چیزی در سکوت و خاموشی می‌درخشد...
شازده کوچولو گفت: چیزی که بیابان را زیبا می‌کند چاه آبی است که در گوشه‌ای از آن پنهان است...
من ناگاه متعجب شدم از اینکه به راز این درخشیدن‌های اسرارآمیز شن پی‌برده‌ام. وقتی پسر بچه کوچکی بودم در خانه کهنه‌سازی منزل داشتم و به افسانه شایع بود که گنجی در آن پنهان است. البته هرگز کسی نتوانست آن گنج را پیدا کند و شاید هیچکس هم در صدد پیداکردن آن برنیامد، ولی آن گنج تمام اهل خانه را شاد و ذوق‌زده کرده بود. خانه من رازی در دل خود پنهان داشت...
به شازده کوچولو گفتم: آری، خواه خانه باشد یا ستاره یا بیابان، فرق نمی‌کند، آنچه آنها را زیبا کرده است به چشم نمی‌آید!
او گفت: خوشحالم از اینکه تو با روباه من هم‌عقیده هستی.
چون شازده کوچولو به خواب می‌رفت او را بغل گرفتم و باز به راه افتادم. نگران بودم. به نظرم چنین می‌آمد که حامل گنجینه‌ای آسیب‌پذیرم. حتی احساس می‌کردم که در روی زمین آسیب‌پذیرتر از بار من هیچ باری نبوده است. در پرتو مهتاب، به آن پیشانی پریده‌رنگ، به آن چشمان بهم‌رفته و به آن حلقه‌های گیسو که با وزش نسیم می‌لرزیدند، نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: آنچه به ظاهر می‌بینم قشری بیش نیست. اصل به چشم نمی‌آید...
و چون بر لبان نیمه‌بازش نیم‌لبخندی شیرین نشسته بود، باز با خود گفتم: "آنچه در وجود این شاهزاده کوچولوی خواب‌رفته مرا تا به این اندازه منقلب می‌کند،‌ وفای او نسبت به گلی است و این، تصویر همان گل است که در وجود او، حتی در خواب، همچون شعله چراغ می‌درخشد..." و آنگاه حدس زدم که او آسیب‌پذیرتر از آن است که می‌پنداشتم. باید از چراغها خوب مواظبت کرد. یک وزش باد می‌تواند آنها را خاموش کند...
و همچنان که می‌رفتم، به هنگام دمیدن خورشید چاه را یافتم.
فصل بیست و پنج
شازده کوچولو گفت: آدمها در قطارهای تندرو می‌چپند ولی نمی‌دانند پی چه می‌گردند. آن وقت تکانی به خود می‌دهند و چرخی می‌خورند...
و باز گفت: به زحمتش نمی‌ارزد...
چاهی که ما به آن رسیده بودیم شباهتی به چاههای صحرایی نداشت. چاههای صحرایی گودال‌های ساده‌ای هستند که در شن حفر شده‌اند. این چاه به چاه دهات شبیه بود، ولی در آن دور و بر دهی وجود نداشت و من خیال می‌کردم خواب می‌بینم.
به شازده کوچولو گفتم: عجیب است! همه چیز حاضر است! هم چرخ، هم دلو و هم طناب...
شازده کوچولو خندید، دست به طناب برد، دسته چرخ را چرخاند و چرخ مانند بادنمای کهنه‌ای که مدتها پس از نشستن باد صدا کند، نالید.
شازده کوچولو گفت: می‌شنوی؟ ما چاه را بیدار کرده‌ایم و او آواز می‌خواند.
من که نمی‌خواستم او تقلا کند گفتم:‌
- بگذار من بچرخانم. این کار برای تو خیلی سنگین است.
آهسته دلو را تا لبه چاه فرو دادم و آن را راست نگاهداشتم.
صدای آواز چرخ در گوشم مانده بود، و در آن آب که هنوز می‌لرزید، عکس لرزان خورشید را می‌دیدم.
شازده کوچولو گفت: من تشنه این آبم، قدری بده بنوشم...
فهمیدم که او در جستجوی چه بوده است!
دلو را تا به لبان او بالا بردم. او با چشمان بسته آب نوشید. آبی بود به شیرینی عید. آبی بود که با هر چیز خوردنی فرق داشت، آبی بود که از شبگردی در پرتو ستارگان، از آواز چرخ چاه و از تقلای بازوان من تراویده بود. برای دل، به خوبی هدیه بود. آن وقتها که من پسربچه‌ای بودم، چراغهای درخت نوئل و نغمه نماز نیمشب و شیرینی لبخند‌ها به همین شیوه به عیدی نوئل که می‌گرفتم، جلوه می‌بخشیدند.
شازده کوچولو گفت: آدمهای سیاره تو پنج‌هزار گل‌سرخ را در یک باغچه می‌کارند... و گلی را که می‌خواهند در آن میان پیدا نمی‌کنند...
در جواب گفتم: بلی، پیدا نمی‌کنند...
- و با این وصف آنچه را که ایشان می‌جویند می‌توان تنها در یک گل‌سرخ یا در کمی آب پیدا کرد...
در جواب گفتم: البته.
و شازده کوچولو باز گفت:
- ولی چشمها کورند. باید با دل جستجو کرد.



شازده کوچولو خندید، دست به طناب برد و دسته چرخ را چرخاند.


من آب نوشیده بودم. نفسم به راحتی بیرون می‌آمد. به هنگام طلوع صبح، شن به رنگ عسل است. از این رنگ عسل نیز لذت می‌بردم. پس چرا بایستی ناراحت باشم...
شازده کوچولو که باز در کنار من نشسته بود، آهسته گفت:
- تو باید به وعده خود وفا کنی.
- چه وعده‌ای؟
- خودت می‌دانی... پوزه‌بندی برای گوسفندم... آخر من مسئول آن گل هستم.
من طرحهایی را که کشیده بودم از جیبم بیرون آوردم. شازده کوچولو نگاهی به آنها کرد و به خنده گفت:
- درخت‌های بائوبابت کمی به کلم شباهت دارند...
اوه! مرا ببین که به تصویر درختان بائوبابم آن همه می‌نازیدم!
- روباهت هم، چه عرض کنم... گوشهایش... به شاخ می‌ماند... خیلی دراز است...
و باز خندید.
- تو چه بی‌انصافی، آدمک! آخر من بجز نقاشی مار بوآی باز و مار بوآی بسته چیزی بلد نبودم.
گفت: آه عیب ندارد... بچه‌ها می‌فهمند.
من با مداد پوزه‌بندی کشیدم و وقتی به دستش دادم، دلم پر شد:
- تو نقشه‌هایی داری که من از آن بیخبرم...
ولی او جواب نداد، فقط گفت:
- هیچ می‌دانی... فردا یک سال تمام از فرودآمدن من به زمین می‌گذرد...
و بعد، پس از یک لحظه سکوت باز گفت:
- من در همین نزدیکیها افتاده بودم...
و رنگش سرخ شد.
و باز بی‌آنکه بدانم چرا، غم عجیبی در دل احساس کردم. در آن حال سوالی به زبانم آمد:
- پس بیخود نبود که هشت‌ روز پیش، صبح، در آنجا که با تو آشنا شدم، تو یکه و تنها در هزار میل دور از آبادیها می‌گشتی. پس تو از آنجا به طرف نقطه فرود خود می‌رفتی؟
شازده کوچولو باز سرخ شد.
و من با تردید به گفته افزودم:
- نکند برای جشن یکمین سال فرود آمدنت می‌رفتی؟...
شازده کوچولو باز سرخ شد. او هیچوقت به پرسش‌ها جواب نمی‌داد ولی وقتی آدم سرخ می‌شود در حکم جواب مثبت است. مگر نه؟
به او گفتم: وای! می‌ترسم...
ولی او در جواب گفت:
- تو حالا باید به کارت برسی. باید برگردی پیش هواپیمایت. من اینجا منتظرت خواهم ماند. فردا عصر برگرد...
اما من خاطر جمع نبودم. به یاد حرف روباه افتادم. آدم اگر تن به اهلی شدن داده باشد، باید پیه گریه کردن را به تن خود بمالد...
فصل بیست و شش
در کنار چاه، خرابه یک دیوار سنگی کهنه برجا بود. وقتی عصر روز بعد از کار خود برگشتم، از دور شازده کوچولوی خود را دیدم که آن بالا نشسته و پاهایش را آویزان کرده بود. شنیدم که حرف می‌زد و می‌گفت:
- پس تو یادت نمی‌آید؟ درست همینجا نبود!
بی‌شک صدای دیگری به او جواب می‌داد، چون شازده کوچولو باز گفت:
- چرا، چرا، روزش که همان روز است، ولی جایش درست اینجا نیست...
من به راه رفتن به طرف دیوار ادامه دادم ولی باز نه کسی را می‌دیدم و نه صدایی می‌شنیدم. در آن حال شازده کوچولو باز گفت:
- البته! ببین ردپای من در شن از کجا شروع شده است، همانجا منتظر من باش. امشب آنجا خواهم بود.



حالا برو دیگه!... من می‌خواهم بیایم پایین!


من به بیست‌متری دیوار رسیده بودم و باز چیزی نمی‌دیدم.
شازده کوچولو پس از مدتی سکوت باز گفت:
- زهر خوب داری؟ مطمئنی که زیاد عذابم نخواهی داد؟
من با قلبی فشرده از اندوه ایستادم ولی باز چیزی نمی‌فهمیدم. او گفت:
- حالا برو دیگر! ... من می‌خواهم بیایم پایین!
آن وقت من هم چشم به پای دیوار دوختم و یکه خوردم. آنجا مار زردرنگ وحشتناکی، از آنها که آدم را در سی‌ثانیه به آن دنیا می‌فرستد، رو به شازده کوچولو سرکشیده بود. من در آن حال که در جیب خود می‌گشتم تا هفت‌تیرم را در بیاورم، قدم تند کردم. ولی مار از صدای پای من، همچون فواره‌ای که فرو نشیند، آهسته به روی شنها لغزید و با صدای خفیفی شبیه به صدای فلز در لای سنگها فرو خزید.
من به موقع به پای دیوار رسیدم و شازده کوچولو را که رنگش مثل برف سفید شده بود، در آغوش گرفتم:
- این چه حکایتی است! حالا دیگر با مارها صحبت می‌کنی!
شال‌گردن زرد همیشگیش را باز کردم، به پیشانیش آب زدم و قدری هم به او نوشاندم. حالا دیگر جرات نداشتم چیزی از او بپرسم. او نگاهی متین به من کرد و بازوانش را به دور گردنم حلقه زد. حس می‌کردم که قلبش مانند قلب پرنده تیرخورده در حال مرگ می‌تپد. به من گفت:
- خوشحالم از اینکه کسری لوازم ماشینت را جور کرده‌ای و حالا می‌توانی به خانه‌ات برگردی...
- تو از کجا می‌دانی؟
از قضا آمده بودم به او خبر بدهم که با همه ناامیدی در کار خود موفق شده‌ام!
او به سوال من جواب نداد ولی به گفته افزود:
- من هم امروز به خانه خود برمی‌گردم...
سپس به لحنی افسرده اضافه کرد:
- اما آنجا بسیار دورتر است. و رفتن به آنجا بسیار مشکل‌تر...
خوب حس کردم که اتفاق ناگواری در پیش است. من او را مانند طفل کوچکی در بازوان خود می‌فشردم و با این وصف به نظرم می‌آمد که او با سر در گردابی فرو می‌رود، بی‌آنکه من بتوانم کاری برای نگاهداشتنش بکنم...
نگاه نافذش به نقطه دوری دوخته شده بود:
- من گوسفند تو را دارم، و صندوق گوسفند را هم دارم و پوزه‌بند را نیز...
و تبسمی از اندوه کرد.
من مدت زیادی صبر کردم. احساس می‌کردم که کم‌کم دارد گرم می‌شود.
- آدمک کوچولو، ترسیده بودی؟...
البته که ترسیده بود، ولی آهسته خندید:
- امشب بیشتر خواهم ترسید...
باز از احساس پیش‌آمدن ضایعه‌ای جبران‌ناپذیر بدنم یخ کرد و فهمیدم که تاب محروم شدن از آن خنده‌های شیرین را برای همیشه ندارم. آن خنده‌ها برای من همچون چشمه‌ای در بیابان بود.
- آدمک کوچولو، باز دلم می‌خواهد خنده تو را بشنوم...
ولی او به من گفت: امشب درست یک‌سال خواهد شد. ستاره من درست در بالای همان نقطه‌ای خواهد بود که سال قبل افتادم...
- کوچولوی من، آیا داستان مار و میعادگاه و ستاره خوابی پریشان نیست؟
ولی او به سوال من جواب نداد، فقط گفت:
- آنچه اصل است به چشم نمی‌آید...
البته...
- همینطور برای گل. تو اگر گلی را دوست بداری که در ستاره‌ای باشد، چه شیرین است که شب‌هنگام به آسمان نگاه کنی. همه ستاره‌ها به گل نشسته‌اند.
- البته...
- همینطور برای آب. آن آبی که تو برای نوشیدن به من دادی، به سبب آن چرخ و آن طناب مانند نغمه موسیقی بود... یادت می‌آید... چه خوب بود.
- البته...
- تو شب هنگام به ستاره‌ها نگاه خواهی کرد. ستاره من کوچکتر از آن است که من بتوانم جای آن را به تو نشان بدهم. و این طوری بهتر است. چون ستاره من برای تو یکی از آن ستاره‌ها خواهد بود. آن وقت تو دوست خواهی داشت که به همه ستاره‌ها نگاه کنی. همه آنها دوست تو خواهند بود. از این گذشته من می‌خواهم هدیه‌ای به تو بدهم...
و باز خندید.
آه، کوچولوی من، کوچولوی عزیزم، من دوست دارم این خنده را بشنوم!
- هدیه من درست همین خواهد بود... چنانکه برای آب بود...
- مقصودت چیست؟
- آدمها همه ستاره‌هایی دارند که با هم یکی نیستند. برای آنها که به سفر می‌روند ستاره‌ها راهنما هستند. برای کسان دیگر چیزی بجز چراغهای کوچک نیستند. برای آنها که دانشمندند، معما هستند. برای کارفرمای من طلا بودند. اما همه این ستاره‌ها ساکتند. در عوض، تو ستاره‌هایی خواهی داشت که هیچکس ندارد...
- منظورت چیست؟
- وقتی شب به آسمان نگاه می‌کنی، چون من در یکی از آن ستاره‌ها ساکنم، و چون در یکی از آن ستاره‌ها خواهم خندید، آن وقت برای تو چنین خواهد بود که همه آن ستاره‌ها دارند می‌خندند. تو ستارگانی خواهی داشت که خندیدن بلدند!
و باز خندید.
- و وقتی تسکین پیدا کردی (چون انسان همیشه تسکین‌پذیر است) از آشنایی با من خوشحال خواهی بود. تو همیشه دوست من خواهی بود و دلت خواهد خواست که با من بخندی. و گاهی پنجره خود را برای تفریح خواهی گشود... و دوستان تو از اینکه تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی، بسیار تعجب خواهند کرد. آن وقت تو به ایشان خواهی گفت: "بلی، من از دیدن ستاره‌ها همیشه خنده‌ام می‌گیرد!" و ایشان تو را دیوانه خواهند پنداشت. و خواهی دید که من تو را بدجوری دست‌انداخته‌ام!...
و باز خندید.
- این درست مثل آن خواهد بود که من به جای ستاره یک مشت زنگوله کوچک به تو داده باشم که بلدند بخندند.
و باز خندید. سپس لحن صحبتش باز جدی شد:
- امشب... می‌فهمی؟... امشب نیا.
- من تو را تنها نخواهم گذاشت.
- امشب به ظاهر حالم بد خواهد شد. اندکی شبیه به حال کسی که می‌خواهد بمیرد. همینطورها است دیگر! تو لازم نیست بیایی و این حال را ببینی. لازم به زحمت تو نیست...
- من تو را ترک نخواهم کرد.
ولی او نگران بود:
- می‌گویم نیا... و بیشتر هم برای آن مار می‌گویم. تو را نباید مار بگزد. مارها بدجنسند. ممکن است بیخودی آدم را بگزند...
- من تو را رها نخواهم کرد.
ولی مثل اینکه فکری او را تسکین داد:
- گرچه برای دفعه دوم دیگر زهر ندارند...
آن شب من ندیدم که او راه بیفتد. بیصدا دررفته بود. وقتی توانستم به او برسم، با تصمیم و با قدمهای سریع راه می‌رفت. به من فقط گفت:
- آه، تو هم که آمدی!
و دست مرا در دست گرفت، ولی باز ناراحت شد:
- بد کردی آمدی. ناراحت خواهی شد. من به ظاهر خواهم مرد ولی این راست نیست...
من ساکت بودم.
- می‌فهمی! آنجا خیلی دور است. من نمی‌توانم این جسم را با خود به آنجا بکشم. خیلی سنگین است.
من ساکت بودم.
- ولی این جسم مانند قشر کهنه‌ای خواهد بود که به دورش بیندازند. قشر کهنه که غصه ندارد.
من ساکت بودم.



او کمی دلسرد شد ولی باز تقلایی کرد تا مرا قانع کند:
- این خوب خواهد شد، می‌دانی؟... من هم به ستاره‌ها نگاه خواهم کرد. همه ستاره‌ها برای من چاه خواهند شد با یک چرخ زنگ‌زده، و همه ستاره‌ها برای من آب خواهند ریخت که بنوشم...
من ساکت بودم.
- وای که چقدر جالب خواهد بود! تو پانصد میلیون زنگوله خواهی داشت و من پانصد میلیون چشمه...
و او نیز ساکت شد، چون گریه می‌کرد.
- همانجا است. بگذار یک قدم دیگر تنها بروم.
و نشست، چون می‌ترسید.



باز گفت:
- گوش کن... گل من... آخر من مسئولش هستم. چقدر ضعیف است! چقدر هم ساده‌دل است! بجز چهار خار بیمصرف هیچ وسیله‌ای برای دفاع خود در برابر دنیا ندارد...
من نشستم، چون دیگر نمی‌توانستم سرپا بند شوم.
او گفت:
- اینه‌ها... دیگر تمام شد...
باز لحظه‌ای تردید کرد و سپس از جا بلند شد. یک قدم دیگر برداشت. ولی من نمی‌توانستم تکان بخورم.
بجز یک برق زرد رنگ که نزدیک قوزک پایش درخشید، اتفاقی نیافتاد. او لحظه‌ای بیحرکت ماند. داد نزد. آهسته مثل درختی که ببرندش، بر زمین افتاد. و چون زمین شنی بود، از افتادنش هم صدایی برنخاست.
فصل بیست و هفت
حالا مسلما شش سال از آن ماجرا می‌گذرد... من این داستان را هنوز برای کسی تعریف نکرده‌ام. رفقایی که مرا دوباره دیدند، خوشحال شدند از اینکه باز زنده‌ام دیدند. من غمگین بودم،‌ ولی به ایشان می‌گفتم از خستگی است...
حالا قدری تسکین پیدا کرده‌ام... یعنی نه به طور کامل. ولی می‌دانم که او به سیاره خود برگشته است. زیرا در طلوع صبح دیگر جسم او را ندیدم. جسم او چندان سنگین هم نبود... و من دوست دارم شبها به ستاره‌ها گوش بدهم. این درست مثل آن است که پانصد میلیون زنگوله...



آهسته مثل درختی که ببرندش بر زمین افتاد.


ولی اینک اتفاق فوق‌العاده‌ای در پیش است: با پوزه‌بندی که من برای شازده کوچولو کشیده‌ام، فراموش کرده‌ام تسمه چرمین آن را نیز بکشم! او حتما نتوانسته است پوزه‌بند را به دهان گوسفندش ببندد. من ناچار از خود می‌پرسم: "در سیاره او چه اتفاقی افتاده است؟... بعید نیست که گوسفند گل را خورده باشد..."
گاه با خود می‌گویم: "حتما نخورده است، چون شازده کوچولو هر شب گلش را در زیر حباب بلورین می‌گذارد و از گوسفندش هم خوب مواظبت می‌کند..." آن وقت خوشحال می‌شوم و همه ستاره‌ها آهسته می‌خندند.
گاه نیز می‌گویم: "بالاخره یک بار هم شده غفلت خواهد شد. و همین کافی است! او یک شب فراموش کرده است حباب بلورین را روی گلش بگذارد، و یا گوسفند شب‌هنگام بیصدا از جعبه‌اش بیرون آمده است..." آن وقت زنگوله‌ها همه تبدیل به اشک می‌شوند!...
و در همین جا است که راز بزرگی نهفته است. برای شما که شازده کوچولو را دوست می‌دارید و برای من هم، هیچ چیز در دنیا مثل این مهم نیست که بفهمیم در جایی که نمی‌دانیم کجا است، گوسفندی که نمی‌شناسیم گل سرخی را خورده یا نخورده است...
به آسمان نگاه کنید و از خود بپرسید: آیا گوسفند گل را خورده یا نخورده است؟ خواهید دید که موضوع چقدر فرق می‌کند...
و هیچ آدم‌بزرگی هرگز نخواهد فهمید که این مسئله، این همه اهمیت دارد!









این منظره برای من زیباترین و غم‌انگیزترین منظره جهان است. این همان منظره صفحه قبل است ولی من آن را بار دیگر کشیدم تا خوب به شما نشان بدهم، همینجا است که شازده کوچولو بر زمین ظاهر شد و سپس ناپدید گردید.
به دقت به این منظره نگاه کنید تا اگر روزی به آفریقا به صحرا سفر کردید، یقین پیدا کنید که آن را باز خواهید شناخت. و اگر گذارتان از آنجا افتاد، تقاضا دارم شتاب نکنید و لحظه‌ای چند درست در زیر آن ستاره بمانید. آن وقت اگر کودکی به طرف شما آمد، اگر می‌خندید، اگر موهایش طلایی بود،‌ اگر به سوالها جواب نمی‌داد، حدس بزنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من چنین غمگین بمانم: زود به من بنویسید که او بازگشته است...

منبع : http://rainymint.com


صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :