تبلیغات
باز تابش امسال - شازده کوچولو (فصل یازده تا بیست)
 
باز تابش امسال
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : mah sal
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خود را در مورد این وبلاگ بنویسید







 فصل یازده
در سیاره دوم خودپسندی منزل داشت.
خودپسند همینکه شازده کوچولو را دید، از دور فریاد برآورد:
- به! به! این هم ستایشگری که به دیدن من می‌آید!
چون برای خودپسندان، مردم دیگر همه ستایشگرند.
شازده کوچولو گفت:
- سلام آقا، شما چه کلاه عجیبی دارید!
خودپسند در جواب گفت:
- این کلاه برای سلام دادن است، سلام دادن به کسانی که برای من دست می‌زنند. بدبختانه هیچوقت کسی از اینجا عبور نمی‌کند.
شازده کوچولو که نفهمید، گفت:
- بله؟
خودپسند به او توصیه کرد که:
- دست بزن!
شازده کوچولو دست زد. خودپسند با فروتنی کلاه از سر برداشت و سلام داد.
شازده کوچولو در دل با خود گفت:
- این دیدار از دیدار پادشاه جالب‌تر است.
و دوباره شروع به دست‌زدن کرد. خودپسند نیز با بلندکردن کلاه خود سلام دادن را از سر گرفت.



پس از پنج دقیقه تمرین،‌ شازده کوچولو از یکنواختی بازی خسته شد و پرسید:
- چه باید کرد که کلاه از سرت بیافتد؟
ولی خودپسند حرف او را نشنید. خودپسندان بجز وصف خود هرگز چیزی نمی‌شنوند.
آخر، از شازده کوچولو پرسید:
- راستی، من به نظر تو خیلی تعریف دارم؟
شازده کوچولو پرسید:
- تعریف یعنی چه؟
خودپسند گفت:
- تعریف یعنی تو بپذیری که من زیباترین، خوش‌پوش‌ترین،‌ پولدارترین و باهوش‌ترین ساکن این سیاره هستم.
- ولی تو که در این سیاره تنها هستی!
- باشد، به هر حال تو دلخوشم کن و از من تعریف کن!
شازده کوچولو کمی شانه بالا انداخت و گفت:
- من از تو تعریف می‌کنم، ولی این به چه درد تو می‌خورد؟
و شازده کوچولو از آنجا رفت.
در بین راه با خود گفت: "راستی که این آدم‌بزرگها خیلی عجیبند!"
 فصل دوازده
در سیاره بعدی میخواره‌ای مسکن داشت. این دیدار بسیار کوتاه بود، ولی شازده کوچولو را در اندوهی بزرگ فرو برد.
او که میخواره را ساکت و خاموش در پشت تعداد زیادی بطری خالی و تعداد زیادی بطری پر دید، پرسید:
- تو اینجا چه می‌کنی؟
میخواره گرفته و غمگین جواب داد:
- می‌نوشم.
شازده کوچولو از او پرسید:
- چرا می‌نوشی؟
میخواره جواب داد:
- برای فراموش کردن.



شازده کوچولو که دلش به حال او سوخته بود، پرسید:
- چه چیز را فراموش کنی؟
میخواره که از خجلت سر به زیر انداخته بود، اقرار کرد:
- فراموش کنم که شرمنده‌ام.
شازده کوچولو که دلش می‌خواست کمکش کند، پرسید:
- شرمنده از چه؟
میخواره که به یکباره مهر سکوت بر لب زد، گفت:
- شرمنده از میخوارگی!
و شازده کوچولو مات و متحیر از آنجا رفت.
در بین راه با خود می‌گفت: راستی راستی که این آدم‌بزرگها خیلی خیلی عجیبند!

  فصل سیزده
 سیاره چهارم از آن مرد کارفرما بود. این مرد آنقدر مشغول بود که حتی با ورود شازده کوچولو سربلند نکرد.
شازده کوچولو به او گفت:
- سلام آقا، سیگارتان خاموش شده است.
- سه و دو پنج، پنج و هفت دوازده. دوازده و سه پانزده... سلام... پانزده و هفت بیست‌ودو. بیست‌ودو و شش بیست‌وهشت... وقت ندارم سیگارم را دوباره روشن کنم... بیست‌وشش و پنج سی‌ویک... آخ... پس این می‌شود پانصدویک میلیون و ششصدوبیست‌ودو هزار و هفتصدوسی‌ویک.
- پانصد میلیون چه؟
- وا! تو هنوز اینجایی؟ پانصدویک میلیون چیز... چه می‌دانم... آنقدر کار دارم که نگو! من یک آدم جدی هستم و وقت خود را به یاوه‌بافی نمی‌گذرانم. دو و پنج هفت...
شازده کوچولو که به عمر خود هرگز از سوالی که می‌کرد دست‌بردار نبود، باز پرسید:
- آخر پانصدویک میلیون چه؟



کارفرما سربلند کرد و گفت:
- در پنجاه و چهار سالی که ساکن این سیاره هستم، فقط سه بار مزاحم من شده‌اند. بار اول در بیست‌ودو سال پیش یک سوسک طلایی ناراحتم کرد که خدا می‌داند از کجا افتاده بود. حیوان صدای وحشتناکی از خود در‌می‌آورد و من در یک عمل جمع چهار تا اشتباه کردم. بار دوم در یازده سال پیش به بیماری روماتیسم دچار شدم. من ورزش نمی‌کنم و وقت گردش هم ندارم. من جدی هستم. بار سوم هم... که حالا است! بلی، داشتم می‌گفتم پانصدویک میلیون و ...
- میلیون چه آخر؟
کارفرما که فهمید امیدی نیست به اینکه راحتش بگذارند گفت:
- میلیونها از این چیزهای کوچک که گاه‌گاه در آسمان دیده می‌شوند.
- مگس؟
- نه بابا، از این چیزهای ریز که می‌درخشند.
- زنبور عسل؟
- نه خنگ خدا،‌ از این چیزهای طلایی که آدمهای بیکاره را خیالاتی می‌کنند. ولی من جدی هستم. من وقت خیالبافی ندارم!
- آها! ستاره‌ها را می‌گویی؟
- بله درست است، ستاره.
- خوب، تو با پانصد میلیون ستاره چه می‌خواهی بکنی؟
- پانصدویک میلیون و ششصدوبیست‌ودوهزار و هفتصدوسی‌ویک. بله، من جدی هستم. من حسابم درست است.
- آخر تو با این ستاره‌ها چه می‌کنی؟
- چه می‌کنم؟
- خوب، بله.
- هیچ، من مالک آنها هستم.
- تو مالک ستاره‌ها هستی؟
- بله.
- ولی من پیش از این پادشاهی را دیدم که...
- پادشاهان مالک چیزی نیستند. آنها "سلطنت" می‌کنند. موضوع فرق دارد.
- خوب، مالک ستاره‌ها بودن برای تو چه فایده‌ای دارد؟
- فایده‌اش این است که ثروتمند هستم.
- ثروتمند بودن چه فایده‌ای برای تو دارد؟
- فایده‌اش این است که اگر کسی ستارگان دیگری پیدا کند، من آنها را می‌خرم.
شازده کوچولو در دل گفت که این مرد هم تا اندازه‌ای مثل میخواره استدلال می‌کند.
با این حال باز سوالهایی کرد:
- چگونه می‌توان مالک ستاره‌ها شد؟
کارفرما با اوقات تلخی گفت:
- مگر این ستاره‌ها مال که هستند؟
- من چه می‌دانم، مال کسی نیستند.
- پس مال من هستند، چون اول‌بار من به این فکر افتاده‌ام.
- همین کافی است؟
- البته! وقتی تو الماسی پیدا می‌کنی که مال کسی نیست، مال تو است دیگر! وقتی جزیره‌ای کشف می‌کنی که مال کسی نیست،‌ مال تو است. وقتی تو زودتر از همه فکری پیدا می‌کنی، آن را به نام خود به ثبت می‌رسانی، و آن وقت آن فکر از آن تو خواهد بود. من هم مالک ستاره‌ها هستم، چون هیچکس پیش از من به فکر تملک آنها نیافتاده است.
شازده کوچولو گفت:
- این درست، ولی آخر تو با آنها چه می‌کنی؟
کارفرما گفت:
- من از آنها مواظبت می‌کنم. می‌شمارم و باز می‌شمارمشان. این کار مشکل است،‌ ولی من مرد جدی‌ای هستم!
شازده کوچولو که هنوز قانع نشده بود گفت:
- من اگر شال‌گردنی داشته باشم، می‌توانم آن را به دور گردنم بپیچم و با خودم ببرم. اگر گلی داشته باشم، می‌توانم گلم را بچینم و با خودم ببرم. ولی تو که نمی‌توانی ستاره‌ها را بچینی.
- نه، ولی می‌توانم آنها را در بانک بگذارم.
- یعنی چه؟
- یعنی من تعداد ستاره‌های خود را روی یک ورقه کاغذ می‌نویسم و بعد، آن ورقه را در کشویی می‌گذارم و در آن را قفل می‌کنم.
- همین؟
- بلی که همین.
شازده کوچولو فکر کرد که این کار بامزه‌ای است و شاعرانه هم هست، ولی خیلی جدی نیست.
تعبیری که شازده کوچولو از چیزهای جدی می‌کرد، با تعبیر آدم‌بزرگها خیلی فرق داشت. باز گفت:
- من گلی دارم که هر روز صبح آبش می‌دهم. سه آتشفشان هم دارم که هر هفته پاکشان می‌کنم. حتی آتشفشان خاموشم را هم پاک می‌کنم. آدم چه می‌داند. این کار من هم برای آتشفشانهای خاموش من و هم برای گلم فایده دارد که من صاحب آنها باشم. اما تو که برای ستاره‌ها فایده‌ای نداری...
کارفرما دهان باز کرد که چیزی بگوید،‌ ولی جوابی نداشت و شازده کوچولو از آنجا رفت.
در بین راه با خود می‌گفت: "به‌راستی که این آدم‌بزرگها خیلی خیلی عجیبند!"

 فصل چهارده
ستاره پنجم بسیار عجیب بود. ستاره‌ای بود از همه کوچکتر. در آنجا فقط برای یک فانوس و یک فانوس‌افروز جا بود. شازده کوچولو نمی‌توانست سر دربیاورد که در نقطه‌ای از آسمان، در سیاره‌ای که نه خانه‌ای در آن بود و نه ساکنی، فانوس و فانوس‌افروز به چه کار می‌آمد. معهذا، در دل گفت:
- شاید این مرد احمق باشد، ولی هر چه هست از پادشاه و خودپسند و کارفرما و میخواره احمق‌تر نیست. کار او لااقل معنایی دارد. وقتی فانوسش را روشن می‌کند مثل این است که ستاره‌ای دیگر یا گلی به وجود می‌آورد. و وقتی فانوسش را خاموش می‌کند مثل این است که آن گل یا آن ستاره را خواب می‌کند. همین خود سرگرمی زیبایی است، و به راستی که مفید هم هست، چون زیبا است.
شازده کوچولو همینکه وارد آن سیاره شد به احترام فانوس‌افروز سلام کرد:
- روز به خیر، آقا، چرا فانوست را خاموش کردی؟
فانوس‌افروز در جواب گفت: دستور است آقا. روز به خیر.
- دستور چیست؟
- دستور این است که فانوسم را خاموش کنم. شب به خیر.
و باز فانوس را روشن کرد.
- پس چرا باز روشن کردی؟
فانوس‌افروز جواب داد: دستور است.
شازده کوچولو گفت: من نمی‌فهمم.
فانوس‌افروز گفت: فهمیدن ندارد. دستور دستور است. روز به خیر!
و باز فانوسش را خاموش کرد.
سپس عرق پیشانی خود را با دستمالی که خالهای چهارگوش قرمز داشت، خشک کرد:
- من اینجا شغل بسیار بدی دارم. این کار سابقا معقول بود چون صبحها فانوس را خاموش می‌کردم و شبها روشن. در باقی مدت روز مجال استراحت داشتم و در باقی مدت شب مجال خوابیدن...
- و از آن وقت به بعد دستور عوض شده است؟
فانوس‌افروز گفت: دستور عوض نشده و غصه من هم از همین است. سیاره سال‌به‌سال بر سرعت گردش خود افزوده و دستور هم تغییر نکرده است.
شازده کوچولو گفت: پس چه؟
- هیچ. حالا که سیاره در هر دقیقه یک‌بار به دور خود می‌گردد، من دیگر یک‌ ثانیه هم وقت استراحت ندارم. هر دقیقه یک‌بار فانوس را روشن و خاموش می‌کنم!



من شغل بسیار بدی دارم


- خیلی عجیب است! یعنی در سیاره تو روز یک دقیقه طول می‌کشد؟
فانوس‌افروز گفت:
- هیچ عجیب نیست. حالا یک ماه است که ما داریم با هم صحبت می‌کنیم.
- یک ماه؟
- بلی،‌ سی‌دقیقه، یعنی سی‌روز! شب به خیر.
و دوباره فانوسش را روشن کرد.
شازده کوچولو به فانوس‌افروز نگاه کرد و از او که تا به این اندازه به دستور وفادار بود، خوشش آمد. به یاد غروبهایی افتاد که خودش سابقا با حرکت دادن صندلیش تماشا می‌کرد. خواست تا کمکی به دوستش بکند:
- گوش کن... من راهی بلدم که تو هر وقت بخواهی می‌توانی استراحت کنی...
فانوس‌افروز گفت: البته که می‌خواهم.
چون آدم می‌تواند در آن واحد هم وفادار باشد و هم تنبل.
شازده کوچولو ادامه داد:
- ستاره تو آنقدر کوچک است که تو با سه قدم بلند می‌توانی دور آن را بگردی. پس کافی است قدری آهسته راه بروی تا همیشه در آفتاب بمانی. هر وقت می‌خواهی استراحت کنی، راه برو... آن وقت تا دلت بخواهد روز دراز خواهد شد.
فانوس‌افروز گفت: این دردی از من دوا نمی‌کند. آنچه من در زندگی دوست دارم، خوابیدن است.
شازده کوچولو گفت: حیف! این هم که نشد.
فانوس‌افروز گفت: بلی که نشد. روز به خیر.
و فانوس خود را خاموش کرد.
وقتی شازده کوچولو به سفر خود ادامه می‌داد، در دل گفت که شاید این مرد مورد تحقیر و تمسخر آنهای دیگر یعنی پادشاه و خودپسند و میخواره و کارفرما قرار بگیرد،‌ با این‌حال، او تنها کسی است که به نظر من مضحک نمی‌آید. شاید علتش این است که او به چیزی غیر از خود مشغول است.
و آهی از حسرت کشید و باز با خود گفت:
- این مرد تنها کسی است که من می‌توانستم به دوستی خود برگزینم، ولی حیف که ستاره‌اش به راستی بسیار کوچک است و دو نفر در آن جا نمی‌گیرند.
چیزی که شازده کوچولو جرات نداشت پیش خود اقرار کند، این بود که حسرت این سیاره فرخنده را می‌خورد، بخصوص از آن جهت که در بیست‌وچهار ساعت، هزار و چهارصدوچهل غروب خورشید داشت.

 فصل پانزده
سیاره ششم ستاره‌ای بود ده برابر فراخ‌تر. در آنجا خانه آقای پیری بود که کتابهای بزرگ می‌نوشت.
او وقتی شازده کوچولو را دید به صدای بلند گفت:
- به به! این هم یک کاشف!
شازده کوچولو روی میز نشست و قدری نفس زد. چون خیلی راه رفته بود.
آقای پیر به او گفت: از کجا می‌آیی؟
شازده کوچولو گفت: این کتاب بزرگ چیست و شما اینجا چه می‌کنید؟
آقای پیر گفت: من جغرافی‌دانم.
- جغرافی‌دان چیست؟
- جغرافی‌دان دانشمندی است که می‌داند دریاها و رودها و شهرها و کوهها و بیابانها در کجا واقع شده‌اند.
شازده کوچولو گفت: این بسیار جالب است! این شد کار حسابی!



و نظری به اطراف خود در سیاره جغرافی‌دان انداخت. تا کنون سیاره‌ای به این عظمت ندیده بود.
- سیاره شما بسیار زیبا است. آیا اقیانوس هم در آن هست؟
جغرافی‌دان گفت: من از کجا بدانم؟
شازده کوچولو که از این جواب جا خورده بود پرسید:
- کوه چطور؟
جغرافی‌دان گفت: از آن هم بیخبرم.
- شهر و رودخانه و بیابان چطور؟
جغرافی‌دان گفت: از آنها هم نمی‌توانم خبر داشته باشم.
- ولی شما که جغرافی‌دان هستید!
جغرافی‌دان گفت: درست، ولی من که کاشف نیستم. من اصلا کاشف ندارم. جستن و شمردن شهرها و رودخانه‌ها و کوهها و دریاها و اقیانوس‌ها و بیابانها کار جغرافی‌دان نیست. مقام جغرافی‌دان بالاتر از آن است که برود و بگردد. او از دفتر کار خود بیرون نمی‌رود، بلکه کاشفان را در آنجا می‌پذیرد. از ایشان چیز می‌پرسد و خاطراتشان را یادداشت می‌کند. و اگر خاطرات یکی از ایشان به نظرش جالب آمد، تحقیقی در باره خصوصیات اخلاقی کاشف می‌کند.
- این کار برای چیست؟
- چون اگر کاشفی دروغ بگوید، اشتباهات اسف‌انگیزی در کتابهای جغرافیا پیدا خواهد شد. همچنین اگر کاشفی زیاد مشروب بخورد.
شازده کوچولو پرسید: این دیگر چرا؟
- برای آنکه مستها یکی را دو می‌بینند. آن وقت جغرافی‌دان در جایی که یک کوه بیشتر نیست، دو تا می‌نویسد.
شازده کوچولو گفت: من کسی را می‌شناسم که کاشف بدی می‌شد.
- ممکن است... به هر حال وقتی خصوصیات اخلاقی کاشف خوب بود، تحقیقی هم راجع به کشف او می‌کنند.
- یعنی می‌روند و به چشم می‌بینند؟
- نه، رفتن و دیدن مشکل است. از کاشف می‌خواهند که مدارکی هم ارائه کند. مثلا اگر موضوع کشف کوه بزرگی باشد،‌ از او می‌خواهند که سنگهای بزرگی از آن کوه بیاورد.
جغرافی‌دان ناگهان به خود آمد:
- خوب، تو هم که از راه دوری می‌آیی! پس تو هم کاشفی! تو باید سیارات را برای من تشریح کنی.
و جغرافی‌دان دفتر یادداشت خود را باز کرد و مدادش را تراشید. خاطرات کاشفان را اول با مداد می‌نویسند و تا وقتی که کاشف دلیل نیاورده است، با جوهر پاکنویس نمی‌کنند.
جغرافی‌دان گفت: خوب، شروع کن!
شازده کوچولو گفت:
- اوه! سیاره من زیاد جالب نیست. خیلی کوچک است. من سه تا آتشفشان دارم. دو آتشفشان روشن و یک آتشفشان خاموش. ولی آدم چه می‌داند...
جغرافی‌دان گفت: بلی، آدم چه می‌داند.
- من یک گل هم دارم.
جغرافی‌دان گفت: ما گلها را یادداشت نمی‌کنیم.
- چرا؟ گل که زیباترین چیز است!
- چون گل فانی است.
- "فانی" یعنی چه؟
جغرافی‌دان گفت: کتابهای جغرافیا از تمام کتابهای دیگر ارزنده‌ترند و هرگز از اعتبار نمی‌افتند. بسیار به ندرت ممکن است کوه جای خود را تغییر دهد و بعید است که آب اقیانوس خالی شود. ما چیزهای جاودانی را یادداشت می‌کنیم.
شازده کوچولو در حرف او دوید:
- ولی آتشفشانهای خاموش ممکن است دوباره روشن شوند. نگفتید "فانی" یعنی چه؟
جغرافی‌دان گفت:
- آتشفشان چه روشن باشد و چه خاموش، از نظر ما فرق نمی‌کند. برای ما اصل همان کوه است چون تغییر نمی‌کند.
شازده کوچولو که به عمر خود هرگز از سوالی که می‌کرد دست‌بردار نبود، باز پرسید:
- "فانی" یعنی چه؟
جغرافی‌دان گفت: فانی یعنی "چیزی که زود از بین برود."
- پس گل من هم زود از بین می‌رود؟
- البته.
شازده کوچولو با خود گفت: حیف که گل من فانی است و برای دفاع خود از گزند دنیا چهار خار بیشتر ندارد. و مرا ببین که او را تنها در خانه گذاشته‌ام!
این نخستین ابراز تاسف او بود. اما باز قوت قلبی یافت و پرسید:
- به نظر شما من به دیدن کجا بروم؟
جغرافی‌دان به او جواب داد:
- برو به دیدن سیاره زمین که شهرت به‌سزایی دارد...
و شازده کوچولو همچنان که به فکر گل خود بود،‌ از آنجا رفت.



فصل شازده

بنابراین سیاره هفتم زمین شد.
زمین سیاره گمنامی نیست. در آنجا صدویازده پادشاه (البته پادشاهان سیاه‌پوست فراموش نشوند) و هفت‌هزار جغرافی‌دان و نهصد‌هزار کارفرما و هفت‌میلیون‌ونیم مست و سیصدویازده‌میلیون خودپسند، یعنی جمعا نزدیک به دو میلیارد "آدم‌بزرگ" وجود دارد.
برای آنکه مقیاسی از اندازه‌های زمین به شما بدهم، می‌گویم که پیش از اختراع برق می‌بایست در هر شش قاره لشکری بزرگ مرکب از چهارصدوشصت‌ودوهزاروپانصدویازده فانوس‌افروز نگاه داشت.
تماشای این صحنه از کمی دورتر از تاثیر بسیار جالبی می‌کرد. حرکات این لشکر مانند حرکات رقاصان "اپرا" منظم می‌بود. ابتدا نوبت به فانوس‌افروزان زلاندجدید و استرالیا می‌رسید. سپس همینکه ایشان چراغهای خود را روشن می‌کردند،‌ می‌رفتند بخوابند. آن وقت، فانوس‌افروزان چین و سیبری به نوبه خود به رقص در می‌آمدند. بعد، ایشان نیز در پشت صحنه ناپدید می‌شدند. آنگاه نوبت به فانوس‌افروزان روسیه و هند می‌رسید. سپس فانوس‌افروزان آفریقا و اروپا می‌آمدند. پس از آن، فانوس‌افروزان آمریکای جنوبی، و از آن پس فانوس‌افروزان آمریکای شمالی پیدا می‌شدند. و هرگز در ترتیب ورودشان به صحنه اشتباهی روی نمی‌داد. چه منظره باشکوهی می‌بود!
تنها افروزنده یگانه فانوس قطب شمال و همکارش افروزنده یگانه فانوس قطب جنوب عمری به بیکاری و مهملی بسر می‌بردند: چون سالی دوبار کار داشتند.

 فصل هفده
وقتی بخواهند خود را زرنگ جلوه بدهند، چه بسا که کمی دروغگو از آب درآیند. من در صحبتی که از فانوس‌افروزان برای شما کردم خیلی صادق نبودم. می‌ترسم در کسانی که سیاره ما را نمی‌شناسند، تصور نادرستی بوجود آورده باشم. آدمها روی زمین جای بسیار کمی را اشغال کرده‌اند. اگر دو میلیارد آدمیزادی که در زمین ساکنند، ایستاده و قدری فشرده به هم بمانند - همچنانکه برای میتینگ - به آسانی می‌توانند در یک میدان عمومی به درازای بیست‌میل و به پهنای بیست‌میل جا بگیرند، یعنی می‌توان جامعه بشریت را در کوچکترین جزیره اقیانوس آرام توده کرد.
آدم‌بزرگها مسلما حرف شما را باور نخواهند کرد. ایشان خیال می‌کنند جای زیادی اشغال کرده‌اند، و خود را به عظمت درختان بائوباب می‌بینند. پس شما به ایشان توصیه کنید که حساب کنند. ایشان ارقام را بسیار دوست دارند و از حساب کردن خوششان می‌آید. اما شما وقت خود را صرف این تکلیف شاق نکنید، چون بیفایده است. شما که به من اعتماد دارید.
باری، شازده کوچولو وقتی به زمین رسید از اینکه کسی را ندید متعجب شد. می‌ترسید نکند سیاره را عوضی گرفته باشد که ناگاه چنبری به رنگ ماه در لای شنها تکان خورد.
شازده کوچولو بیهوا گفت: شب به‌خیر!
مار گفت: شب به‌خیر!
شازده کوچولو پرسید: من بر کدام سیاره افتاده‌ام؟
مار گفت: بر زمین، در خاک آفریقا.
- آه... پس کسی در زمین نیست؟
مار گفت: اینجا بیابان است و کسی در بیابان پیدا نمی‌شود، زمین بزرگ است.
شازده کوچولو بر سر سنگی نشست، سر به آسمان برداشت و گفت:
- من فکر می‌کنم نکند روشنی ستارگان برای این است که هر کس بتواند روزی ستاره خود را پیدا کند. تو به سیاره من نگاه کن، درست بالای سر ما است... ولی چقدر دور است!...
مار گفت: چقدر هم زیباست! تو اینجا آمده‌ای چه بکنی؟
شازده کوچولو گفت: با گلی حرفم شده است.
مار گفت: آه!
و هر دو خاموش ماندند.
آخر شازده کوچولو پرسید:
- پس آدمها کجا هستند؟ آدم در بیابان احساس تنهایی می‌کند...
مار گفت: با آدمها نیز آدم احساس تنهایی می‌کند.



تو چه حیوان مضحکی هستی! مثل انگشت باریکی.


شازده کوچولو مدت زیادی به مار خیره شد. آخر به او گفت:
- تو چه حیوان مضحکی هستی! مثل انگشت باریکی...
مار گفت: ولی من از انگشت پادشاه تواناترم.
شازده کوچولو تبسمی کرد:
- تو خیلی توانا نیستی... تو که پنجه نداری... حتی به سفر هم نمی‌توانی بروی...
مار گفت:
من می‌توانم تو را از کشتی‌ها هم دورتر ببرم.
و مانند خلخال طلا به دور قوزک شازده کوچولو پیچید. باز گفت:
- من هر کس را لمس کنم، او را به خاکی که از آن بیرون آمده است بازمی‌گردانم. ولی تو پاکی و از ستاره فرود آمده‌ای...
شازده کوچولو جواب نداد.
- دلم به حال تو که موجودی چنین ضعیف بر این زمین خارایی هستی، می‌سوزد. اگر روزی دلت خیلی برای سیاره‌ات تنگ شد، من می‌توانم به تو کمک کنم. من می‌توانم...
شازده کوچولو گفت: اوه! من بسیار خوب فهمیدم. ولی تو چرا همیشه با رمز حرف می‌زنی؟
مار گفت: من همه رمزها را می‌گشایم.
و هر دو خاموش شدند.

 فصل هجده
شازده کوچولو از بیابان گذشت و جز به یک گل، به چیزی برنخورد، گلی که سه گلبرگ داشت،‌ گلی ناچیز...
شازده کوچولو گفت: سلام.
گل گفت: سلام.
شازده کوچولو با ادب پرسید: آدمها کجا هستند؟
گل که یک روز کاروانی را در حال عبور دیده بود گفت:
- آدمها؟ گمان می‌کنم شش‌ هفت‌تایی باشند. من ایشان را سالها پیش دیدم. ولی هیچ معلوم نیست کجا می‌شود گیرشان آورد. باد ایشان را با خود می‌برد. آدمها ریشه ندارند و از این جهت بسیار ناراحتند.
شازده کوچولو گفت: خداحافظ.
گل گفت: به امان خدا.




 فصل نوزده
شازده کوچولو از کوه بلندی بالا رفت. تنها کوههایی که او به عمر خود دیده بود، همان سه آتشفشانی بودند که تا زانوی او می‌رسیدند، و او از آتشفشان خاموشش به جای چهارپایه استفاده می‌کرد. با خود گفت: "لابد از کوه به این بلندی تمام سیاره و تمام آدمهای آن را خواهم دید...". ولی وقتی به بالای کوه رسید بجز سنگهای سوزنی نوک‌تیز چیزی ندید. بیهوا سلام کرد.
انعکاس صدا جواب داد: سلام... سلام... سلام
شازده کوچولو پرسید: شما که هستید؟
انعکاس جواب داد: شما که هستید... که هستید... که هستید...
شازده کوچولو گفت: با من دوست شوید! من تنها هستم.
انعکاس جواب داد: تنها هستم... تنها هستم... تنها هستم...
آن وقت شازده کوچولو با خود اندیشید که: "چه سیاره عجیبی! یکپارچه خشکی و تیزی و شوری است! آدمها نیز نیروی تخیل ندارند و هر چه می‌شنوند، همان را تکرار می‌کنند... من در خانه خود گلی داشتم. اول‌بار همیشه او حرف می‌زد..."




 فصل بیست


لیکن از قضا شازده کوچولو بعد از مدتها راه‌پیمایی از میان شنها و سنگها و برفها عاقبت راهی پیدا کرد، و راهها همه به آدمها می‌رسند.
شازده کوچولو سلام کرد. آنجا گلستانی پر از گلهای سرخ شکفته بود.
گلهای سرخ گفتند: سلام.
شازده کوچولو به آنها نگاه کرد. همه به گل او شباهت داشتند. مات و متحیر از آنها پرسید:
- شما که هستید؟
گلها گفتند: ما گل سرخیم!
شازده کوچولو آهی کشید و خود را بسیار بدبخت احساس کرد. گلش به او گفته بود که در عالم بی‌همتا است. ولی اینک پنج‌هزار گل دیگر،‌ همه شبیه به گل او در یک باغ بودند.
با خود گفت: "اگر گل من این گلها را می‌دید، بور می‌شد... سخت به سرفه می‌افتاد، و برای آنکه مسخره‌اش نکنند، خود را به مردن می‌زد. من هم مجبور می‌شدم به پرستاری او تظاهر کنم، وگرنه برای تحقیر من هم که بود، به‌راستی می‌مرد..."
بعد، باز با خود گفت: "من گمان می‌کردم که با گل بی‌همتای خود گنجی دارم، و حال آنکه فقط یک گل سرخ معمولی داشتم. من با آن گل و آن سه آتشفشان که تا زانویم می‌رسند،‌ و یکی از آنها شاید برای همیشه خاموش بماند، نمی‌توانم شاهزاده بزرگی به حساب بیایم..."
و همانطور که روی علفها دراز کشیده بود،‌ به گریه افتاد.



و همچنان که روی علفها دراز کشیده بود به گریه افتاد.


منبع :    http://rainymint.com



صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :