تبلیغات
باز تابش امسال - شازده کوچولو (فصل یک تا ده)
 
باز تابش امسال
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : mah sal
نویسندگان
نظرسنجی
نظر خود را در مورد این وبلاگ بنویسید








شناسنامه کتاب:

نام:
نویسنده:
مترجم:
ناشر:
تاریخ:
تیراژ:
چاپ و صحافی:
شابک:

شازده کوچولو (Le petit prince)
آنتوان دو سنت‌اگزوپری (Antoine de Saint-Exupery)
محمد قاضی
شرکت سهامی کتابهای جیبی (با همکاری موسسه انتشارات امیر‌کبیر)
چاپ شانزدهم: ١٣٨٠ (چاپ اول: ١٣٣٣)
٥٠٠٠ نسخه
چاپخانه سپهر، تهران
٣-٠٢٥-٣٠٣-٩٦٤


خلاصه رمان


پسر کوچکی که سخت دلبسته یک گل سرخ شده به خاطر بگومگو با گل، سیاره اش را ترک می کند تا به قول خودش کلی چیز جدید یاد بگیرد. در سفرش به اخترک ها و سیاره های مختلف با افراد زیادی برخورد می کند و چیزهای جالبی از دنیای «آدم بزرگ های عجیب» می آموزد. در زمین به یک روباه برمی خورد که به او راه و رسم عاشقی و دلبستگی را می آموزد و دست آخر «وسط صحرای آفریقا و هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی» با راوی داستان (که گویا خود آنتوان است) آشنا می شود. راوی که خود را تنها و بی همزبان توصیف می کند، از دنیای عجیب و غریب آدم بزرگ ها فراری است. به خاطر همین راه خلبانی را پیش گرفته و در یکی از پروازها، دست برقضا مجبور به فرود اضطراری شده است. در حالتی غیر قابل تصور با شازده کوچولو برخورد می کند و بعد از کمی صحبت کردن متوجه می شود که این پسر کوچولو، تنها آدمیست بر روی زمین که می تواند درکش کند. اما بعد از 8 روز، شازده کوچولو دلش برای اخترک و گلش تنگ شده و تصمیم به بازگشت می گیرد. برای این کار، از یک مار سمی کمک می خواهد و این طور است که راوی قصه ما، بازهم تنها می شود و با خاطره ای از دوست محبوبش در این دنیا زندگی می کند.

این رمان دارای 27 فصل می باشد
فصل اول

وقتی شش‌ساله بودم روزی در کتابی راجع به جنگل طبیعی که "سرگذشتهای واقعی" نام داشت تصویر زیبایی دیدم. تصویر مار بوآ را نشان می‌داد که حیوان درنده‌ای را می‌بلعید. اینک نسخه‌ای از آن تصویر را در بالا می‌بینید.
در آن کتاب گفته بودند که مارهای بوآ شکار خود را بی‌آنکه بجوند درسته قورت می‌دهند. بعد، دیگر نمی‌توانند تکان بخورند و در شش ماهی که به هضم آن مشغولند می‌خوابند.
من آن وقت در باره ماجراهای جنگل بسیار فکر کردم و به نوبه خود توانستم با مدادرنگی، تصویر شماره ١ را که نخستین کار نقاشی من بود بکشم. آن تصویر چنین بود:



شاهکار خود را به آدم‌بزرگها نشان دادم و از ایشان پرسیدم که آیا از نقاشی من می‌ترسند؟
در جواب گفتند: چرا بترسیم؟ کلاه که ترس ندارد.
اما نقاشی من شکل کلاه نبود. تصویر مار بوآ بود که فیلی را هضم می‌کرد. آن وقت من توی شکم مار بوآ را کشیدم تا آدم‌بزرگها بتوانند بفهمند. آدم‌بزرگها همیشه نیاز به توضیح دارند. تصویر شماره ٢ من چنین بود:



آدم‌بزرگها به من نصیحت کردند که کشیدن عکس مار بوآی باز یا بسته را کنار بگذارم و بیشتر به جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور بپردازم. این بود که در شش سالگی از کار زیبای نقاشی دست کشیدم، چون از نامرادی تصویر شماره ١ و تصویر شماره ٢ خود دلسرد شده بودم، آدم‌بزرگها هیچوقت به تنهایی چیزی نمی‌فهمند و برای بچه‌ها هم خسته‌کننده است که همیشه و همیشه به ایشان توضیح بدهند.
بنابراین ناچار شدم شغل دیگری برای خود انتخاب کنم، و این بود که خلبانی یاد گرفتم. من به همه جای دنیا کم‌وبیش پرواز کردم، و براستی که جغرافی خیلی به دردم خورد. در نگاه اول می‌توانستم چین را از "آریزونا" تشخیص بدهم و این، اگر آدم به شب راه گم کرده باشد، خیلی فایده دارد.
به این ترتیب من در زندگی با بسیاری از آدمهای جدی زیاد برخورد داشته، پیش آدم‌بزرگها زیاد مانده‌ام و ایشان را از خیلی نزدیک دیده‌ام. اما این امر چندان تغییری در عقیده من نداده است.
وقتی به یکی از ایشان برمی‌خوردم که به نظرم کمی روشن‌بین می‌آمد، با نشان دادن تصویر شماره ١ خود که هنوز نگاهش داشته‌ام او را امتحان می‌کردم و می‌خواستم بدانم آیا واقعا چیزفهم است. ولی او هم به من جواب می‌داد که: "این کلاه است". آن وقت دیگر نه از مار بوآ با او حرف می‌زدم، نه از جنگل طبیعی و نه از ستاره‌ها، بلکه خودم را تا سطح او پائین می‌آوردم و از بازی بریج و گلف و سیاست و کراوات می‌گفتم، و آن آدم‌بزرگ از آشنایی با آدم عاقلی مثل من خوشحال می‌شد.

فصل دوم
به این ترتیب، من تنها و بی‌آنکه کسی را داشته باشم که حرف حسابی با او بزنم زندگی کردم، تا شش سال پیش که در صحرای آفریقا هواپیمایم خراب شد. یکی از اسبابهای موتور هواپیما شکسته بود، و چون من نه مکانیسین همراه داشتم و نه مسافر، آماده شدم تا مگر بتوانم به تنهایی از عهده این تعمیر دشوار برآیم. این خود برای من مسئله مرگ و زندگی بود. به زحمت آب خوردن برای هشت روز داشتم.
باری، شب اول روی شنها و در فاصله هزار میلی آبادیها خوابیدم. تنهاتر از غریقی بودم که در اقیانوس بر تخته‌پاره‌ای مانده باشد. لابد تعجب مرا حدس می‌زنید وقتی در طلوع صبح صدای عجیب و بچه‌گانه‌ای مرا از خواب بیدار کرد. صدا می‌گفت:
- بیزحمت یک گوسفند برای من بکش!
- چی؟
- یک گوسفند برایم بکش...
من مثل آدمهای برق‌زده از جا جستم. خوب چشمهایم را مالیدم و به دقت نگاه کردم. چشمم به آدمک خارق‌العاده‌ای افتاد که با وقار تمام مرا تماشا می‌کرد. اینک بهترین تصویری که من بعدها توانستم از او بکشم. اما تصویر من حتما به زیبایی اصل نیست. تقصیر هم ندارم. چون آدم‌بزرگها مرا در شش سالگی از کار نقاشی دلسرد کرده بودند و من بجز کشیدن شکل مار بوآی باز و مار بوآی بسته نقاشی دیگری نیاموخته بودم.



باری، من با چشمانی گردشده از تعجب به این شبح نگاه کردم. فراموش نکنید که من در جایی بودم هزار میل دور از هرچه آبادی بود. به نظرم هم نمی‌آمد که این آدمک کوچولو راه گم کرده، یا از خستگی یا گرسنگی یا تشنگی یا ترس از پا افتاده باشد. به ظاهر نیز به بچه‌ای که در دل صحرا، در هزار میل دور از آبادیها گم شده باشد، هیچ شباهت نداشت. آخر وقتی توانستم حرف بزنم، به او گفتم:
- هی... تو اینجا چه می‌کنی؟
و او خیلی آرام و مثل اینکه یک حرف بسیار جدی می‌زند تکرار کرد:
- بیزحمت... یک گوسفند برای من بکش...
وقتی معمایی در آدم زیاد اثر بکند، جرات نافرمانی نمی‌ماند. گرچه این برخورد در هزار میل فاصله از آبادیها و با بودن خطر مرگ در نظرم بیمعنی جلوه کرد، یک ورق کاغذ و یک خودنویس از جیبم درآوردم. اما در همان دم یادم آمد که من بیشتر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور خوانده‌ام، این بود که با اندک ترش‌رویی به آدمک گفتم من نقاشی بلد نیستم. او جواب داد:
- عیب ندارد، یک گوسفند برای من بکش.
من چون هیچوقت شکل گوسفند نکشیده بودم، یکی از آن دو تصویر را که بلد بودم، یعنی مار بوآی بسته را برای او کشیدم و متعجب شدم وقتی شنیدم آدمک در جواب گفت:
- نه، نه! من فیل در شکم مار بوآ نمی‌خواهم. مار بوآ بسیار خطرناک و فیل بسیار دست‌وپاگیر است. خانه من هم خیلی کوچک است. من گوسفند می‌خواهم. برای من گوسفند بکش.
آن وقت من گوسفند کشیدم.
او به دقت نگاه کرد و گفت:



- نه! این خیلی بیحال است. یکی دیگر بکش.
من باز کشیدم.



دوست من لبخند شیرینی زد و به مهربانی گفت:
- تو که می‌بینی... این گوسفند نیست، قوچ است. شاخ دارد...
من یکی دیگر کشیدم،‌ اما آن هم مثل شکلهای قبلی رد شد:



- این یکی خیلی پیر است. من گوسفندی می‌خواهم که زیاد عمر کند.
آن وقت با بیحوصلگی و با عجله‌ای که برای شروع به کار پیاده‌کردن موتور هواپیما داشتم، این شکل را سرسری کشیدم و گفتم:
- این صندوق است و گوسفندی که تو می‌خواهی، توی آن است.



و بسیار متعجب کردم وقتی دیدم چهره داور کوچولوی من روشن شد:
- آها! این درست همان است که من می‌خواستم. فکر می‌کنی که برای این گوسفند زیاد علف لازم باشد؟
- چطور مگر؟
- آخر خانه من خیلی کوچک است...
- البته کافی خواهد بود. گوسفندی که من به تو داده‌ام، خیلی کوچک است...
او سرش را به طرف تصویر خم کرد و گفت:
- آنقدرها هم کوچک نیست... عجب! خوابش برده است...
و چنین بود که من با شازده کوچولو آشنا شدم.

فصل سوم
 
مدتها طول کشید تا فهمیدم که او از کجا آمده است. شازده کوچولو که از من زیاد چیز می‌پرسید، خودش مثل اینکه هیچوقت پرسشهای مرا نمی‌شنید. فقط از کلماتی که جسته گریخته از دهانش می‌پرید، کم‌کم همه چیز بر من آشکار شد. باری همینکه او اول بار هواپیمای مرا دید (من اینجا شکل هواپیمای خود را نمی‌کشم، چون کشیدن آن برای من بسیار دشوار است) پرسید:
- این دیگر چه جور چیزی است؟
- این چیز نیست، هواپیما است. پرواز می‌کند. هواپیمای من است.



و از اینکه به او گفتم پرواز می‌کنم به خود بالیدم. آن وقت او داد زد:
- چطور؟ تو از آسمان افتاده‌ای؟
با فروتنی گفتم: آره.
- آه! این دیگر مضحک است...
و شازده کوچولو با چنان قهقه جانانه‌ای خندید که مرا سخت عصبانی کرد. آخر من دلم می‌خواهد همه بدبختی‌های مرا جدی بگیرند. بعد، به گفته افزود:
- خوب، پس تو هم از آسمان آمده‌ای! تو مال کدام ستاره‌ای؟
بلافاصله نوری از راز پیدا شدن او به دلم تابید و ناگهان پرسیدم:
- پس تو از ستاره دیگری آمده‌ای؟
اما او جواب نداد، و همان طور که به هواپیمای من نگاه می‌کرد سرش را آهسته تکان می‌داد:
- راستش تو با این وسیله نباید از راه دوری آمده باشی...
و بعد به رویایی فرو رفت که مدتها طول کشید. سپس گوسفند مرا از جیبش بیرون آورد و غرق تماشای آن گنجینه شد.
لابد حدس می‌زنید که وقتی با شنیدن عبارت "ستاره دیگر" نیمی از راز او بر من فاش شد چقدر کنجکاوتر شدم. این بود که سعی کردم بیشتر چیز بفهمم و گفتم:
- تو، آدمک کوچولوی من، آخر از کجا می‌آیی؟ منزلت کجاست و گوسفند مرا کجا می‌خواهی ببری؟
او پس از سکوتی تفکرآمیز جواب داد:
- خوبی صندوقی که تو به من داده‌ای در این است که شبها برای او لانه می‌شود.
- البته. و اگر تو بچه خوبی باشی طنابی هم به تو می‌دهم که روزها او را ببندی، و یک گلمیخ می‌دهم.
مثل اینکه پیشنهاد من به شازده کوچولو برخورد، چون گفت:
- ببندمش؟ چه فکر عجیبی!
- ولی اگر او را نبندی سر می‌گذارد و می‌رود و گم می‌شود...



شازده کوچولو بر ستاره ب ٦١٢


دوست من باز خنده بلندی سرداد و گفت: مگر کجا می‌رود؟
- هر جا که شد. راست خودش را می‌گیرد و می‌رود.
آن وقت شازده کوچولو به لحنی جدی گفت:
- عیب ندارد. خانه من خیلی کوچک است!
و مثل اینکه قدری افسرده باشد به گفته افزود:
- آدم اگر راست خودش را بگیرد و برود نمی‌تواند زیاد دور برود...

فصل چهارم
من به همین شیوه مطلب دومی را که بسیار مهم بود فهمیدم، و آن اینکه ستاره وطن شازده کوچولو از یک خانه معمولی کمی بزرگتر است!
این موضوع چندان مایه تعجب من نشد، چون خوب می‌دانستم که غیر از سیارات بزرگی مانند زمین، مشتری، مریخ و زهره که به هر یک از آنها نامی داده‌اند، صدها ستاره دیگر نیز هستند، و این ستاره‌ها گاهی آنقدر کوچکند که بزحمت می‌توان آنها را حتی با تلسکوپ دید. وقتی ستاره‌شناسی یکی از آنها را کشف می‌کند به جای اسم شماره‌ای به آن می‌دهد، مثلا آن را "ستاره ٣٢٥١" می‌نامد.



من دلایل محکمی بر این نظریه خود دارم که سیاره‌ای که شازده کوچولو از آنجا آمده، ستاره "ب ٦١٢" است، و این سیاره را فقط یک‌بار یک ستاره‌شناس ترک در ١٩٠٩ با تلسکوپ دیده است.
او در آن زمان، انجمن بین‌المللی نجوم، سر و صدای زیادی در باره کشف خود براه انداخته بود. ولی به سبب سرووضع و طرز لباسش هیچکس حرف او را باور نکرده بود. آدم بزرگها همین طورند.



خوشبختانه از آنجا که مقدر بود ستاره "ب ٦١٢" شهرت پیدا کند، فرمانروای مستبدی در ترکیه پوشیدن لباس اروپائیان را، با وضع مجازات اعدام برای متخلفین، به ملت خود تحمیل کرد. ستاره‌شناس ترک دوباره کشف خود را در ١٩٢٠ در لباس برازنده‌ای اعلام کرد. این بار همه با او همداستان شدند.



من اگر این جزئیات را در باره ستاره "ب ٦١٢" برای شما نقل کردم و اگر شماره آن را به شما گفتم، برای آدم‌بزرگها است. آدم‌بزرگها ارقام را دوست دارند. وقتی با ایشان از دوست تازه‌ای صحبت می‌کنید، هیچوقت به شما نمی‌گویند که مثلا آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می‌کند؟ بلکه از شما می‌پرسند: "چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟" و تنها در آن وقت است که خیال می‌کنند او را می‌شناسند. اگر شما به آدم‌بزرگها بگویید: "من خانه زیبایی دیدم، پشت‌بامش کبوتران..." نمی‌توانند آن خانه را در نظر مجسم کنند. باید به ایشان گفت: "یک خانه صدهزار فرانکی دیدم!" آن وقت به بانگ بلند خواهند گفت: به‌به! چه خانه قشنگی!
همین طور اگر شما به ایشان بگویید: "دلیل اینکه شازده کوچولو وجود داشت، این است که او بچه شیرین‌زبانی بود و می‌خندید و گوسفند می‌خواست و هر کس گوسفند بخواهد، دلیل بر این است که وجود دارد." شانه بالا می‌اندازند و شما را بچه می‌پندارند! ولی اگر به ایشان بگوئید: "سیاره‌ای که شازده کوچولو از آنجا آمده ب ٦١٢ است" باور خواهند کرد و شما را از شر سوالهای خود راحت خواهند گذاشت. آدم‌بزرگها همین‌طورند. نباید از ایشان رنجید. بچه‌ها باید نسبت به آدم‌بزرگها خیلی گذشت داشته باشند.
ولی البته ما که معنی زندگی را درک می‌کنیم، به اعداد می‌خندیم. دلم می‌خواست این داستان را مثل قصه پریان شروع کنم. دلم می‌خواست بگویم:
"یکی بود یکی نبود. یک وقتی شازده کوچولویی بود که در سیاره‌ای به زحمت یک خرده از خودش بزرگتر خانه داشت، و نیازمند بود به اینکه دوستی داشته باشد..." برای آنها که معنی زندگی را درک می‌کنند، این طور قصه‌گفتن بیشتر بوی راستی می‌داد.
زیرا من نمی‌خواهم کتابم را سرسری بخوانند. من از نقل این خاطرات احساس غم و اندوه بسیار می‌کنم. اکنون شش سال است که دوست من با گوسفندش رفته است. من اگر در اینجا سعی می‌کنم بتوانم او را توصیف کنم، برای این است که فراموشش نکنم. جای تاسف است که دوست فراموش بشود. همه مردم رفیق نداشته‌اند. من هم می‌توانم مثل آدم‌بزرگها بشوم که جز به ارقام، به هیچ چیز علاقه ندارند. و باز برای همین است که یک جعبه رنگ با چند مداد خریده‌ام. بسیار سخت است که آدم به سن و سال من باز تن به کار نقاشی بدهد، آن هم وقتی که در شش سالگی فقط شکل مار بوآی بسته و مار بوآی باز کشیده باشد! البته من سعی می‌کنم شکل‌هایی از او بکشم که هر چه ممکن است بیشتر شبیه بشود، ولی زیاد مطمئن نیستم که از عهده برآیم. یک شکل شبیه می‌شود و یکی نمی‌شود. در قد و بالای او کمی اشتباه دارم. یک جا شازده کوچولو خیلی بلند بالاست و جای دیگر کوتاه قد درآمده است. در رنگ لباسش هم شک دارم. ناچار حدسهایی چنین و چنان می‌زنم و می‌گویم باز این بهتر از هیچ است. بالاخره در بعضی از خصوصیات مهمتر او نیز اشتباه دارم، ولی باید این یک را به من بخشود. دوست من هرگز توضیحاتی نمی‌داد. شاید مرا مثل خودش خیال می‌کرد، ولی من بدبختانه نمی‌توانم گوسفند را از پشت جعبه ببینم. شاید من هم یک‌خورده مثل آدم‌بزرگها هستم. لابد پیر شده‌ام.

فصل پنجم
من هر روز چیز تازه‌ای از سیاره، از عزیمت و از مسافرت او درمی‌یافتم. اینها همه در اثنای تفکرات بر من معلوم می‌شد. و چنین بود که روز سوم از داستان غم‌انگیز درختان بائوباب آگاه شدم.
این بار نیز به سبب گوسفند بود که فهمیدم، چه، شازده کوچولو که گویی دچار تردید بزرگی بود، ناگهان از من پرسید:
- این راست است که گوسفندها نهال درختها را می‌خورند. مگر نه؟
- بلی، راست است.
- آه، خوشحال شدم.
من نفهمیدم چرا آنقدر مهم بود که گوسفندها نهال درختها را بخورند، ولی شازده کوچولو به گفته افزود:
- بنابراین درختهای بائوباب را هم می‌خورند؟
من به شازده کوچولو توجه دادم که بائوبابها نهال کوچک نیستند. بلکه درختهایی هستند به بزرگی کلیساها، و اگر او یک گله فیل هم با خودش ببرد این گله فیل نخواهد توانست به نوک یکی از آنها برسد.
تصور گله فیل شازده کوچولو را خنداند:
- لابد باید آنها را روی هم گذاشت...
ولی تذکر عاقلانه‌ای هم داد که:
- آخر درخت‌های بائوباب نیز پیش از قدکشیدن نهال کوچک هستند.
- صحیح! ولی تو چرا می‌خواهی که گوسفند‌های تو نهال‌های بائوباب را بخورند؟
مثل اینکه چیز واضحی پرسیده باشم گفت: عجب! چه سوالی!



و من برای آنکه خودم به تنهایی این مسئله را بفهمم، تلاش فکری زیادی کردم.
در واقع روی سیاره شازده کوچولو، مثل همه سیاره‌ها، گیاه خوب و گیاه بد وجود داشت. در نتیجه، از تخم خوب گیاه خوب می‌رویید و از دانه بد گیاه بد. اما دانه گیاهان ناپیدا هستند. در خلوت خاک به خواب می‌روند تا یک وقت هوس بیدار شدن به سر یکیشان بزند. آن وقت است که سر می‌کشد و نخست با حجب و حیا ساقه‌ای کوچک و لطیف و بی‌آزار به طرف خورشید می‌دواند. حال اگر این ساقه لطیف از ترب یا گل‌سرخ باشد می‌توان آن را به هوای خود رها کرد تا بروید. ولی اگر از گیاه بدی باشد همینکه شناخته شد باید ریشه‌کن شود.



باری، در سیاره شازده کوچولو دانه‌های وحشتناکی وجود داشت... و آن، تخم درخت بائوباب بود. زمین سیاره از آن پر بود. و بائوباب درختی است که اگر دیر به فکرش بیفتد، دیگر هیچگاه نمی‌توانند شرش را بکنند، چون تمام سیاره را فرامی‌گیرد و آن را با ریشه‌های خود سوراخ سوراخ می‌کند، و اگر سیاره بسیار کوچک باشد و درختان بائوباب زیاد باشند، سیاره را می‌ترکانند.
شازده کوچولو بعدها به من گفت: "این خود یک تکلیف انضباطی است. آدم وقتی صبحها از کار آرایش خودش فارغ می‌شود، باید با کمال دقت به پاک کردن سیاره خود بپردازد. باید بمحض آنکه نهالهای بائوباب را از بوته‌های گل‌سرخ، که در کوچکی بسیار به هم شبیهند، تشخیص داد مرتبا آنها را از ریشه بکند. این کار خسته کننده است ولی آسان است."
و یک روز به من توصیه کرد که سعی کنم شکل زیبایی از درختان بائوباب بکشم تا آن را به بچه‌های دیار خود بشناسانم، و به من می‌گفت: "اگر آنها روزی سفر کنند، ممکن است آن تصویر به دردشان بخورد. آدم اگر گاهی کار امروز را به فردا انداخت، عیبی ندارد. ولی اگر این کار ریشه‌کن کردن بائوباب‌ها باشد، آن وقت مصیبتی است. من سیاره‌ای را می‌شناسم که تنبلی در آن منزل داشت. او از کندن سه نهال بائوباب غفلت کرده بود..."
و من از روی نشانیهایی که شازده کوچولو داد شکل آن سیاره را کشیدم. من هیچ دوست ندارم لحن معلم اخلاق به خود بگیرم، ولی خطر درختان بائوباب آنقدر ناشناخته است و کسی که در چنان سیاره‌ای گم بشود در خطر چنان بلاهای عظیمی است که من یک‌بار هم شده از این قاعده سرپیچی می‌کنم و می‌گویم: "بچه‌ها، امان از درختان بائوباب!" اینکه من برای کشیدن این شکل زحمت کشیده‌ام، برای آگاه کردن دوستانم از خطری است که از مدتها پیش مثل خودم با آن روبرو بوده‌اند، بی‌آنکه آن را بشناسند. درسی که من داده‌ام به زحمتش می‌ارزد. شاید شما از خود بپرسید که چرا در این کتاب شکلهای دیگری به عظمت شکل درختان بائوباب نیست؟ جواب خیلی ساده است: من سعی کرده‌ام، اما نتوانسته‌ام از عهده برآیم. فقط وقتی شکل درختان بائوباب را می‌کشیده‌ام، از احساس ضرورت امر دستخوش هیجان بوده‌ام.



فصل ششم
آه ای شازده کوچولو،‌ من همینطور کم‌کم به زندگی محدود و غم‌انگیز تو پی‌بردم. تو مدتها بجز لطف غروبهای خورشید تفریحی نداشته‌ای. من این نکته تازه را صبح روز چهارم فهمیدم، وقتی به من گفتی:
- من غروب خورشید را بسیار دوست دارم. برویم غروب آفتاب را تماشا کنیم...
- ولی باید منتظر شد.
- منتظر چه؟
- منتظر غروب خورشید.
تو اول به ظاهر بسیار تعجب کردی، بعد به خودت خندیدی و به من گفتی:
- من همیشه خیال می‌کنم در خانه خودم هستم.



در واقع وقتی در ایالات متحد آمریکا ظهر است، همه می‌دانند که در فرانسه آفتاب غروب می‌کند. کافی است در یک دقیقه به فرانسه رسید تا غروب خورشید را تماشا کرد. متاسفانه فرانسه بسیار دور است، ولی در سیاره تو که به این کوچکی است، کافی بود تو صندلیت را چند قدم جلوتر بکشی تا هر چند بار که دلت می‌خواست، غروب را تماشا کنی...
- من یک روز چهل‌وسه‌بار غروب خورشید را دیدم!
و کمی بعد باز گفتی:
- تو که می‌دانی... آدم وقتی زیاد دلش گرفته باشد، غروب خورشید را دوست می‌دارد...
- پس تو آن روز که چهل‌وسه‌بار غروب خورشید را تماشا کردی، زیاد دلت گرفته بود؟
ولی شازده کوچولو جواب نداد.

فصل هفتم
روز پنجم باز به سبب گوسفند،‌ راز دیگری از زندگی شازده کوچولو بر من آشکار شد. آن روز ناگهان و بی‌مقدمه، به‌عنوان نتیجه مسئله‌ای که مدتهاست در سکوت راجع به آن فکر کرده باشد،‌ از من پرسید:
- گوسفندی که نهال درختان را بخورد، گلها را هم می‌خورد؟
- گوسفند هر چه گیرش بیاید می‌خورد.
- حتی گلهایی را که خار دارند؟
- بلی، حتی گلهایی را که خار دارند.
- پس خار به چه درد می‌خورد؟
من چه می‌دانستم. در آن موقع سخت سرگرم بازکردن یکی از پیچ‌های بسیار سفت موتور خود بودم. اوقاتم خیلی تلخ بود چون کم‌کم بر من معلوم می‌شد که خرابی هواپیما شدید است، و می‌ترسیدم با تمام شدن آب آشامیدنی، وضعم بدتر از بد بشود.
- نگفتی خار به چه درد می‌خورد؟
شازده کوچولو وقتی چیزی می‌پرسید، دیگر دست بردار نبود. اوقات من هم از دست آن پیچ لعنتی تلخ بود، به همین جهت جواب سربالا دادم و گفتم:
- خار به هیچ دردی نمی‌خورد. فقط نشانه بدجنسی گلها است.
ولی پس از یک لحظه سکوت با بغض خاصی گفت:
- من حرف تو را باور نمی‌کنم! گلها ضعیفند،‌ ساده دلند، و هر طور هست قوت قلبی برای خود دست‌وپا می‌کنند. خیال می‌کنند که با آن خارها ترسناک می‌شوند...
من هیچ جواب ندادم. در آن لحظه با خودم می‌گفتم: "اگر این پیچ باز مقاومت کند،‌ به ضرب چکش می‌پرانمش." شازده کوچولو بار دیگر افکار مرا بهم ریخت:
- پس تو خیال می‌کنی که گلها...
- نه والله، نه! هیچ خیالی نمی‌کنم. همینطوری یک چیزی گفتم. آخر من کارهای جدی‌تری دارم.
هاج‌وواج به من نگاه کرد:
- کارهای جدی!
او مرا چکش به دست و با انگشتان آلوده به روغن و چربی می‌دید که روی چیزی که در نظرش بسیار زشت بود، خم شده بودم.
- تو هم مثل آدم‌بزرگها حرف می‌زنی ها!
من از این سرزنش کمی خجل شدم ولی او بیرحمانه ادامه داد:
- تو همه را عوضی می‌گیری... همه چیز را با هم قاطی می‌کنی!
و به راستی که او بسیار خشمگین بود. موهای طلایی رنگش را به دم باد داده بود.
- من سیاره‌ای را می‌شناسم که در آن مردی سرخ‌چهره هست. این مرد هرگز گل نبوییده، هرگز به ستاره‌ای نگاه نکرده، هرگز کسی را دوست نداشته و هرگز کاری بجز جمع‌کردن، انجام نداده است. هر روز تمام مدت مثل تو پشت سر هم تکرار می‌کند که: "من یک مرد جدی هستم! یک مرد جدی!" و از غرور و نخوت باد به دماغ می‌اندازد. ولی آخر او آدم نیست. قارچ است!
- چی!
- قارچ!
اکنون رنگ شازده کوچولو از شدت خشم پریده بود:
- میلیونها سال است که گلها خار می‌سازند و با این حال میلیونها سال است که گوسفندها گلها را می‌خورند. حال، آیا تلاش در فهم این موضوع که چرا گلها این همه زحمت برای ساختن خارهایی می‌کشند که هیچوقت به دردی نمی‌خورند، جدی نیست؟ آیا جنگ گوسفندها و گلها مهم نیست؟ آیا این کار از جمع‌زدن یک آقای سرخ‌چهره مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟ و اگر من گلی را بشناسم که در دنیا طاق باشد و بجز در سیاره من،‌ در هیچ کجای دنیا یافت نشود و آن‌وقت گوسفندی بتواند بی‌آنکه بفهمد چه می‌کند، یک روز صبح با یک گاز نفله‌اش کند، این مهم نیست؟



سرخ شد و باز گفت:
- اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میلیونها ستاره فقط یکی از آن پیدا شود همین کافی است که وقتی به آن ستاره‌ها نگاه می‌کند،‌ خوشبخت باشد. چنین کس با خود می‌گوید: "گل من در یکی از این ستاره‌ها است..." ولی اگر گوسفند گل را بخورد برای آن کس در حکم این است که تمام ستاره‌ها یکدفعه خاموش شده باشند. خوب، این مهم نیست؟
و بیش از این نتوانست حرف بزند. بی‌اختیار زد زیر گریه. شب شده بود. من افزارهای خود را ول کرده بودم. دیگر چکش و پیچ و مهره و تشنگی و حتی مرگ را به مسخره می‌گرفتم. در یکی از ستارگان، در یک سیاره، در سیاره من یعنی زمین، شازده کوچولویی بود که نیاز به دلجویی داشت! من او را در آغوش گرفتم و تاب دادم. به او می‌گفتم: "گلی که تو دوستش داری در خطر نیست... من برای گوسفند تو پوزه‌بندی خواهم کشید... برای گلت هم یک وسیله دفاعی می‌کشم... من..." دیگر نمی‌دانستم چه می‌گویم. احساس می‌کردم که خیلی ناشی هستم. نمی‌دانستم چطور دوباره دلش را به دست بیاورم و در کجا به او برسم... وه که چه اسرارآمیز است دنیای اشک!

فصل هشتم
خیلی زود راحش را پیدا کردم که آن گل را بهتر بشناسم. در سیاره شازده کوچولو همیشه گلهای خیلی ساده‌ای بودند که تنها یک صف گلبرگ داشته، جایی را نمی‌گرفته و مزاحم کسی نبوده‌اند. این گلها صبح لای علفها سبز می‌شده و شب‌هنگام می‌پژمرده‌اند. اما گل او یک روز از دانه‌ای روییده بود که معلوم نشد از کجا آورده بودند، و شازده کوچولو از آن نهال لطیف که به هیچیک از نهال‌های دیگر شبیه نبود، با دلسوزی تمام مواظبت کرده بود. بعید نبود که آن نهال نوع جدیدی از بائوباب باشد. اما نهال زود از رشد و نمو بازماند و کم‌کم یک غنچه داد. شازده کوچولو که خود شاهد سربرزدن غنچه بزرگی بود، خوب احساس می‌کرد که چیزی معجزه‌آسا از آن بیرون خواهد آمد. لیکن کار خودآرایی گل در حجره سبزرنگش به این زودیها تمام نمی‌شد. رنگهای خود را به دقت انتخاب می‌کرد، به کندی لباس می‌پوشید و گلبرگهایش را یک‌یک به خود می‌بست. نمی‌خواست مثل شقایق با برگهای شل و افتاده بشکفد، نمی‌خواست جز در اوج جمال جلوه کند. وای... که چه گل عشوه‌گری بود! باری، آرایش اسرارآمیز او روزها و روزها طول کشیده بود، تا آخر یک روز صبح، درست به هنگام دمیدن خورشید، خودنمایی کرده بود.
و تازه با آن همه دقت که در کار آرایش خود به خرج داده بود، خمیازه‌ای کشیده و گفته بود:
- آه! من هنوز خواب آلوده‌ام... از شما عذر می‌خواهم... گیسوانم چقدر آشفته است...



آن وقت شازده کوچولو نتوانسته بود از تعجب و تحسین خودداری کند:
- تو چه زیبایی!
گل به نرمی گفته بود:
- مگر نیستم؟! آخر من هم با خورشید در یک دم شکفته‌ام...
شازده کوچولو پی‌برده بود که این گل آنقدرها هم فروتن نیست، ولی خیلی تاثر انگیز است!
گل به سخن خود افزوده بود:
- گویا هنگام صرف صبحانه است. لطفا فکری هم به حال من بکنید...
و شازده کوچولو با خجلت تمام رفته، یک آب‌پاش آب خنک پیدا کرده و به گل داده بود.



بدین گونه، گل خیلی زود با خودپسندی آلوده به بدگمانی خود او را آزرده بود. مثلا یک روز ضمن صحبت از چهار خار خود به شازده کوچولو گفته بود:
- نکند ببرهای تیزچنگال بیایند!



شازده کوچولو اعتراض کرده و گفته بود:
- در سیاره من ببر وجود ندارد، و تازه ببر هم علف نمی‌خورد.
گل به نرمی جواب داده بود:
- من که علف نیستم.
- ببخشید...
- من از ببر هیچ نمی‌ترسم. ولی از نسیم وحشت می‌کنم. شما تجیر ندارید؟
شازده کوچولو در دل گفته بود:
- وحشت از نسیم یعنی چه... مگر نسیم به گیاهان چه می‌کند؟ این گل چه مرموز است!



- شب مرا زیر حباب بلورین بگذارید. در خانه شما هوا خیلی سرد است. اینجا موقعیت خوبی ندارد. آنجا که من بودم...
ولی گل حرف خودش را خورده بود. آخر او از اول به صورت دانه آمده و مجال نیافته بود که دنیاهای دیگری را بشناسد. شرمسار از اینکه برای بافتن دروغی به این آشکاری مشتش باز شده است، دوسه بار سرفه کرده بود تا شازده کوچولو را متوجه تفصیرش کند:
- پس تجیر چه شد؟
- داشتم می‌رفتم تجیر بیاورم ولی شما مرا به حرف گرفتید!
آن وقت گل برای آنکه باز هم او را ملامت کرده باشد،‌ بر شدت سرفه خود افزوده بود.



بدین ترتیب شازده کوچولو با وجود صفایی که در عشق خود داشت، زود به گلش بدگمان شده بود. طفلک حرفهای سرسری او را جدی گرفته و پاک بیچاره شده بود.
یک روز که با من درد دل می‌کرد گفت: "من نمی‌بایست به حرفهای او گوش بدهم. هرگز نباید به حرف گلها گوش داد. فقط باید نگاهش کرد و بوییدشان. گل من سیاره مرا معطر می‌کرد، اما من نمی‌دانستم چگونه از او لذت ببرم. آن داستان ببر تیز چنگال که آنقدر آزرده خاطرم کرده بود، می‌بایست مرا به رقت آورده باشد..."
بار دیگر با من درد دل کرد که:
- من آن وقتها هیچ نمی‌توانستم بفهمم... می‌بایست در باره او از روی کردارش قضاوت کنم نه از روی گفتارش. او دماغ مرا معطر می‌کرد و به دلم روشنی می‌بخشید. من هرگز نمی‌بایست از او بگریزم! می‌بایست از ورای حیله‌گری‌های ناشی از ضعف او پی به مهر و عاطفه‌اش ببرم. وه، که چه ضد و نقیضند این گلها! ولی من بسیار خام‌تر از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم.
فصل نهم
به گمانم شازده کوچولو برای فرارش، از مهاجرت پرندگان کوهی استفاده کرد. صبح روز حرکت، سیاره‌اش را خوب مرتب کرد. آتش‌فشانهای روشنش را به دقت پاک کرد. دو آتش‌فشان روشن داشت که استفاده از آنها برای گرم‌کردن صبحانه‌اش بسیار راحت بود. یک آتش‌فشان خاموش هم داشت. ولی به قول خودش: "کسی چه می‌داند؟" به همین جهت آتش‌فشان خاموشش را هم پاک کرد. آتش‌فشانها اگر خوب پاک شوند، ملایم و مرتب و بدون فوران می‌سوزند. فورانهای آتش‌فشانی مثل گرگرفتن آتش بخاری است. البته ما، در زمین خود، بسیار کوچکتر از آنیم که بتوانیم آتش‌فشانهامان را پاک کنیم، و به همین دلیل برای ما زیاد دردسر درست می‌کنند.



آتش‌فشانهای روشن خود را به دقت پاک کرد.


شازده کوچولو با اندک تاثر آخرین بائوبابهای نورسته را نیز از ریشه کند. گمان می‌کرد که دیگر هیچگاه نباید برگردد. ولی تمام این کارهای خانگی در آن روز صبح به نظرش بی‌اندازه شیرین آمد. و چون برای آخرین بار گلش را آب داد و آماده شد که او را در زیر حباب بلورینش بگذارد، احساس کرد که می‌خواهد گریه کند.
به گلش گفت: خدا حافظ!
ولی گل به او جواب نداد.
باز گفت: خدا حافظ!
گل سرفه کرد ولی این سرفه از زکام نبود. آخر گفت:
- من احمق بودم. من از تو عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
و او از اینکه بر زبان گل طعنه و شماتت نرفت متعجب شد. در همانجا حباب به دست، مات و مبهوت مانده بود. معنی این مهربانی ملایم را نمی‌فهمید.
گل به او گفت: آری، من تو را دوست می‌دارم و تقصیر من است که تو از آن بیخبر مانده‌ای. این هیچ اهمیت ندارد. اما تو هم مثل من احمق بودی. سعی کن خوشبخت باشی... این حباب بلورین را بینداز دور. من دیگر آن را نمی‌خواهم.
- ولی آخر باد...
- نه، آنطورها هم زکام نیستم... هوای خنک شبانه به مزاج من سازگار است. آخر من گلم.
- جانوارن چطور؟...
- من اگر بخواهم با پروانه آشنا شوم، ناچار باید وجود دوسه کرم درخت را تحمل کنم. گویا پروانه خیلی زیباست. اگر پروانه هم نباشد، پس که به دیدن من خواهد آمد؟ تو که از من دور خواهی بود. از جانوران گنده هم نمی‌ترسم. آخر من هم چنگال دارم.
و ساده‌دلانه چهار خار خود را نشان می‌داد. سپس به گفته افزود:
- اینقدر مس‌مس نکن. این ناراحت کننده است. حال که تصمیم به رفتن گرفته‌ای برو!
چون نمی‌خواست شازده کوچولو گریه‌اش را ببیند. وای که چه گل خودپسندی بود!...
فصل دهم
او خود را در منطقه ستارگان ٣٢٥، ٣٢٦، ٣٢٧، ٣٢٨، ٣٢٩ و ٣٣٠ دید. این بود که برای یافتن کاری و کسب دانشی سرکشی به همه آنها را آغاز کرد.
در ستاره اول پادشاهی منزل داشت. پادشاه در جامه‌های ارغوانی و قاقم بر تختی بسیار ساده و در عین حال با شکوه نشسته بود.
پادشاه وقتی شازده کوچولو را دید داد زد:
- آهان... این هم رعیت!
و شازده کوچولو در دل گفت:
- از کجا مرا می‌شناسد؟ او که هیچوقت مرا ندیده است.
و نمی‌دانست که مفهوم دنیا برای پادشاهان خیلی ساده است: همه مردم رعیت هستند.
پادشاه مغرور از اینکه برای کسی پادشاه است به او گفت:
- نزدیکتر بیا تا تو را بهتر ببینم.
شازده کوچولو با نگاه به جستجوی جایی برآمد تا بنشیند ولی قبای قاقم پادشاه همه جای سیاره را فراگفته بود. ناچار بر سر پا ماند، و چون خسته بود خمیازه‌ای کشید.
پادشاه به او گفت:
- خمیازه کشیدن در حضور پادشاه بر خلاف ادب است. من تو را از این کار منع می‌کنم.
شازده کوچولو خجلت‌زده جواب داد:
- من نمی‌توانم جلو خمیازه‌ام را بگیرم. من راه درازی طی کرده‌ام و هیچ نخوابیده‌ام...
پادشاه گفت:
- پس به تو فرمان می‌دهم که خمیازه بکشی. سالها است که ندیده‌ام کسی خمیازه بکشد. خمیازه برای من تازگی دارد. زود باش باز خمیازه بکش. فرمان است!
شازده کوچولو که رنگش سرخ می‌شد گفت:
- وا! زهره‌ام آب شد! دیگر خمیازه‌ام نمی‌آید...
پادشاه گفت:
- ها، ها! پس من به تو فرمان می‌دهم که گاه خمیازه بکشی و گاه...
تند و نامفهوم حرف می‌زد و پیدا بود که عصبانی است.
چون پادشاه اساسا مقید بود به اینکه فرمانش اجرا شود. او نافرمانی را بر کسی نمی‌بخشود. سلطان مستبدی بود ولی چون بسیار خوب بود فرمانهای عاقلانه می‌داد. مثلا می‌گفت:
- اگر من به یکی از سرداران فرمان بدهم که پرنده دریایی شود و او اطاعت نکند، گناه از او نیست بلکه از من است.
شازده کوچولو با شرم و ادب پرسید:
- اجازه هست بنشینم؟
پادشاه با جلال و جبروت، چینی از قبای قاقم خود را جمع کرد و فرمود:
- من به تو فرمان می‌دهم که بنشینی!
ولی شازده کوچولو تعجب می‌کرد. سیاره بسیار کوچک بود. پس پادشاه بر چه چیز سلطنت می‌کرد.
به او گفت:
- اعلیحضرتا... عذر می‌خواهم از اینکه از شما سوال می‌کنم...
پادشاه به شتاب گفت:
- من به تو فرمان می‌دهم که از من سوال کنی!
- اعلیحضرتا!... شما بر چه چیز سلطنت می‌کنید؟
پادشاه به سادگی تمام جواب داد:
- بر همه چیز.
- بر همه چیز؟
پادشاه با یک حرکت شاهانه سیاره خود و سیارات دیگر و ستارگان را نشان داد.
شازده کوچولو گفت:
- یعنی بر همه اینها؟
پادشاه جواب داد:
- بلی، بر همه اینها.
چون او نه تنها سلطان مطلق،‌ بلکه سلطان سلاطین بود.
- و ستارگان همه از شما فرمان می‌برند؟
پادشاه گفت:
- البته! همه بیدرنگ اطاعت می‌کنند. من بی‌انضباطی را بر کسی نمی‌بخشایم.



چنین اقتداری شازده کوچولو را به شگفتی واداشت. اگر خود او صاحب چنین قدرتی می‌بود، نه تنها چهل‌وچهار بار، بلکه هفتادودو و شاید صد و حتی دویست‌بار در روز غروب خورشید را تماشا می‌کرد، بی‌آنکه هرگز مجبور باشد صندلیش را جا‌به‌جا کند. و چون به یاد سیاره کوچک و متروک خود دلش اندک پر شده بود، جراتی به خرج داد تا از پادشاه تقاضایی بکند:
- دلم می‌خواست که یک‌بار غروب خورشید را تماشا کنم. لطفا بفرمایید خورشید غروب کند...
- اگر من به یکی از سرداران خود فرمان بدهم که مثل پروانه از گلی به گلی پرواز کند یا یک داستان غم‌انگیز بنویسد،‌ یا پرنده دریایی شود و آن سردار فرمان مرا اجرا نکند، از ما دو تن کدامیک مقصریم؟
شازده کوچولو مردانه گفت:
- البته شما.
پادشاه باز گفت:
- درست! باید از هر کس چیزی خواست که از عهده آن برآید. قدرت قبل از هر چیز باید متکی به عقل باشد. اگر تو به ملت خود فرمان بدهی که همه خود را به دریا بیندازند انقلاب خواهند کرد. من حق دارم که از همه اطاعت بخواهم، چون فرمانهای من عاقلانه است.
شازده کوچولو که هیچوقت سوالی را که یک‌بار کرده بود، از یاد نمی‌برد باز گفت:
- پس غروب خورشید من چه شد؟
- تو هم به غروب خورشید خود می‌رسی. من خواهم خواست که خورشید غروب کند، ولی بنا به سیاست کشورداری منتظر خواهم ماند تا وضع مساعد شود.
شازده کوچولو پرسید:
- وضع کی مساعد خواهد شد؟
پادشاه که اول به تقویم قطوری مراجعه کرد، گفت:
- ها، ها... امشب... در... در حدود ساعت هفت و چهل دقیقه! آن وقت خواهی دید که فرمان من چگونه اجرا می‌شود.
شازده کوچولو خمیازه کشید. متاسف بود که غروب خورشیدش را ندید. از این گذشته قدری هم کسل شده بود. این بود که به پادشاه گفت:
- من دیگر کاری در اینجا ندارم. می‌خواهم بروم!
پادشاه که از یافتن یک رعیت آن همه مغرور شده بود، در جواب گفت:
- نرو، نرو! من تو را وزیر خواهم کرد.
- وزیر چه؟
- وزیر... وزیر... دادگستری!
- ولی در اینجا کسی نیست که محاکمه شود!
پادشاه گفت:
- از کجا معلوم؟ من که هنوز به دور کشور خود نگشته‌ام. من خیلی پیر شده‌ام. جای نگاهداری کالسکه ندارم و پیاده‌روی هم مرا خسته می‌کند.
شازده کوچولو که خم شده بود تا باز نظری به آن سوی سیاره بیندازد گفت:
- اوه! من خوب نگاه کردم، آن طرف هم کسی پیدا نمی‌شود...
پادشاه در جواب گفت:
- پس تو خودت را محاکمه خواهی کرد. این دشوارترین کار است. محاکمه خود از محاکمه دیگران مشکل‌تر است. تو اگر توانستی درباره خودت درست قضاوت کنی،‌ قاضی واقعی هستی.
شازده کوچولو گفت:
- من هر کجا باشم می‌توانم درباره خود قضاوت کنم. دیگر چه نیاز به اینکه در اینجا ساکن شوم.
پادشاه گفت:
- ها... ها... !... من گمان می‌کنم که در گوشه‌ای از سیاره من موش پیری هست. من شبها صدایش را می‌شنوم. تو می‌توانی آن موش پیر را محاکمه کنی. هر چند وقت یک‌بار محکوم به اعدامش کن. به این ترتیب زندگی او بستگی به عدالت تو خواهد داشت. ولی تو باید هر بار او را ببخشی تا از دستش ندهی. یکی که بیشتر نیست.
شازده کوچولو جواب داد:
- من دوست ندارم کسی را به اعدام محکوم کنم. دیگر مثل اینکه باید بروم.
پادشاه گفت: نه، نه!
ولی شازده کوچولو که ساز سفر دیده بود،‌ دیگر نخواست مزاحم سلطان پیر شود و گفت:
- اگر اعلیحضرت بخواهند که فرمانشان بی‌چون و چرا اجرا شود، بهتر آنکه فرمان عاقلانه‌ای صادر کنند. مثلا به من بفرمایند که یک دقیقه نشده از اینجا بروم. فکر می‌کنم که وضع هم مساعد باشد...
چون پادشاه جوابی نداد، شازده کوچولو ابتدا دودل ماند، سپس آهی کشید و براه افتاد.
آن وقت پادشاه دستپاچه شد و داد زد:
- من تو را سفیر خود می‌کنم!
و لحنی بسیار مقتدرانه داشت.
شازده کوچولو در راه با خود گفت: "این آدم‌بزرگها چه عجیبند!"

منبع : http://rainymint.com



صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :